<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حفره</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/</link>
<description> باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 04:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هیاهوی شب</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;** در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند اما بر حسين كه آزادانه زندگي كرد مي گريند ...&lt;FONT color=#009900&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;( &lt;/FONT&gt;دكتر شريعتي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; )&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://hofre.persiangig.com/73860.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شب است و ديگر سكوت نيست ... از دور صداي سنج و دهل مي آيد و هياهوي مبهم . ناخوداگاه به گذشته مي روم ، ايام كودكي و نوجواني ... روزگاري كه براي برداشتن عكس يا پرچم و حركت در جلوي دسته عزاداران با بچه هاي مسجد رقابت مي كرديم تا روزهايي كه بر نوجواني پاي نهاديم ، آن هنگام كه سياه مي پوشيديم و سياه مي بستيم و به دسته عزاداري مي پيوستيم تا دختر مورد علاقه چند كوچه پائين تر ، ببيندمان ... مي دانستيم كه او براي ديدن عزاداران و يا شايد ما خواهد آمد و شايد او نيز مي دانست كه ما بهمراه آن عزاداران خواهيم بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صداي هياهو از بلندگوها يي كه گويي كساني كه بر پشت آنها فرياد مي زنند ، روز و شب برايشان  مهم نيست بيشتر و بيشتر مي شود ... آن هنگام را بياد مي آورم كه بر پاي منبر واعظ مسجد در ميان خواب و بيداري تعداد جمعيت مسجد را مي شمردم تا تخمين بزنم تعداد نفرات دسته عزادار آخر شب را تا آن زماني را كه بر همان پاي منبر به طبلهاي سوراخ و سنجهاي پاره مي انديشيدم و اينكه چگونه آبروي محله مان با اين دسته بي يال و كوپال خواهد رفت و نيز آن هنگامي را که بر پای راديو يا تلويزيون مداحي و سخنراني ها را گوش فرا مي دادم ... همه و همه را بياد مي آورم و نيز بياد مي آورم كه در تمامی سالیان سپری شده هيچ سخني را بجز وجه حماسي و اغراق شده واقعه عاشورا نشنيدم ... و يا خواسته نشد که بشنوم ... و گمان ميكنم من در اين وادي تنها نباشم كه تمامي آنهايي كه اكنون بر سر و سينه خود مي زنند و آدمي خيال مي كند كه خون مي گريند ، هم آنهايي كه بهنگام شام و ناهار نذري سر و دست مي شكنند همراه من خواهند بود در اين مقوله ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عزاداراني كه حسين ، حسين مي گويند و مي گريند ، فريادها و صداهاي طبل و سنج خود را بي رحمانه و ظالمانه بر آرامش و آسايش آنهاي كه در خوابند و يا در بستر بيماري و يا پيري ارزاني مي دارند و من باز با خود مي انديشم اينان اگر در زمان حسين ابن علي مي زيستند در كدام جبهه قرار مي گرفتند؟... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;**سکانسی از فیلم روز واقعه ( شهرام اسدي) :&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عبدالله جوان تازه مسلمان شده نصراني،در شب عروسي خود با راحله،ندايي مي‌شنود كه او را به ياري مي‌‌خواند. او به دنبال صدا بيابان را واحه به واحه تا كربلا پشت سر مي‌گذارد تا اين كه ظهر عاشورا زماني كه حسين ابن علي و يارانش را كشته‌اند به كربلا مي‌رسد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- در سكانسي از فيلم ، عبدالله در مسير به مردي بر مي‌خورد كه بالاي سر صورتك‌هاي سنگي نشسته و به آنها سنگ مي‌اندازد. از او مي‌پرسد : حسين را نديدي؟ ... مرد جواب مي‌دهد : چرا ، چندي پيش از اينجا به قصد كربلا عبور كرد، عبدالله مي‌پرسد : چيزي نگفت؟ ... مرد پاسخ مي‌دهد، گفت : &quot; &lt;FONT color=#009900&gt;چگونه بر بتان مرده سنگ بیاندازم ، در حالي كه بتان زنده روي زمين هستند&lt;/FONT&gt;&quot;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 04:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#c0c0c0&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;آزاده ای وا رهید ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; مرجع &lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;سبز&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; ما پیش خدا ، پیروزی ما را به انتظار نشسته است ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; روحت شاد بزرگمرد &lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;سبز&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;سرزمین من ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://hofre.persiangig.com/untitled2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 05:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کور سوی امید</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;اين نوشته تراوشات يك ذهن بيمار است ... هر طور دوست داريد تعبيرش كنيد ...&lt;/EM&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خود را به خيابان مي رساند و تمامي محتويات معده اش را بروي آسفالت سرد استفراغ مي كند . عرق سردي بر پيشاني اش نشسته است . باد سردي مي وزد ، ناي بلند شدن ندارد . دوست دارد همانجا دراز بكشد ... كورسوي نوري از دور دست نويد نزديك شدن اتومبيلي را مي دهد . توان برخاستن ندارد . در اين ظلمت و سياهي اين نور ، كورسوي اميدي است ... دستانش را ستون مي كند تا از جاي برخيزد اما توان برخاستن ندارد . تمامي تن و بدنش كوفته است . بازوانش تحمل وزن بدنش را ندارند ، با صورت بر روي زمين فرو مي افتد ... بزرگ شدن ابعاد نورها حاكي از نزديك شدن اتومبيل است . يك اشاره به اتومبيل و يك صداي ترمز او را به پناهگاهي گرم و آرام خواهد رساند . بايد كه بروي پاي خود بياستد . چرا اينگونه اينجا رها شده است ؟ تاوان چه را دارد پس مي دهد ؟ سوالات بيشمار ذهن آشفته اش را خسته تر ميكنند ... نورها بزرگتر و نزديكتر شده اند و آن كورسوي اميد پررنگتر شده است . تلو تلو خوران خود را سرپا نگه مي دارد . اكنون بيشتر از هر زماني به اينكه همواره بايد اميدوار بود اعتقاد پيدا كرده . تعادلش را بزحمت حفظ مي كند . دوباره استفراغ بسراغش آمده ... نورها نزديكتر و بزرگتر شده اند . عق مي زند اما ديگر چيزي در معده ندارد تا بيرون بريزد . تن لش خود را جلو مي كشد ... نورها ... لحظاتي ديگر يك اشاره و يك صداي ترمز و بعد محملي براي آرامش . يك بستر گرم و ليواني چاي داغ و ساعاتي خواب ... فقط چند ثانيه ديگر ... تلو تلو مي خورد تا در تيررس نورها قرار گيرد و ثانيه اي ديگر صداي ترمز ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آفتاب كه بالا مي زند اولين رهگذر صبحگاهي ، سگان را مي بيند كه بر گرد مرداري چسبیده بر آسفالت  خيابان ، عوعو كنان مي چرخند ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 07:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساکت</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سایت کلمه ، سایت رسمی مهندس &lt;FONT color=#009900&gt;میرحسین موسوی&lt;/FONT&gt; در مطلبی تحت عنوان &lt;B&gt;&quot;مردم هوشیار باشند اتفاقی در پیش است&quot;&lt;/B&gt; نوشته است : در پی اجرای سناریوی از پیش طراحی‌شده حرمت‌شکنی از امام و نسبت دادن آن به دانشجویان از دیروز رسانه‌های رسمی تبلیغات حجیم و هدف‌داری را آغاز کرده‌اند که با توجه به اطلاعات به دست آمده به نظر می‌رسد زمینه‌چینی برای برخی رفتارهای غیرمتعارف جدید باشد.به کلیه حامیان جنبس سبز توصیه می‌شود در این زمینه کاملا هوشیار باشند و مرتبا خود را از آخرین تحولات مطلع نگهدارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر اين اساس پایگاه اطلاع رسانی نوروز خبر داده که احتمال&lt;B&gt; بازداشت&lt;/B&gt; مهندس &lt;FONT color=#009900&gt;میرحسین موسوی&lt;/FONT&gt; به شدت زیاد است ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در تعجبم ، براستی اینان به چه مي انديشند ؟ به كجا مي روند ؟ آيا فکر میکنند که ميتوانند خاطره آن انگشت را از اذهان تاريخي مردم پاك كنند ؟  آن هنگام كه خطاب به اقتدارگرايان گفت : &lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;ساكت ! ....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://hofre.persiangig.com/saket.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 05:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیروزی</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اول :&lt;/B&gt; قرعه كشي جام جهاني  فوتبال 2010 آفريقاي جنوبي در جزيره روبن انجام گرفت ... نلسون ماندلا بمدت 18 سال در زندانی واقع در این جزیره زنداني بود ... شايد آن سالها كه او و ساير مبارزان ديگر ، مباره عليه تبعيض نژادي را شروع كردند كسي در تصورش نيز نمي گنجيد كه پس از ساليان سال با پيروزي و افتخار از زندان بيرون بيايند و اكنون در سرزميني فقیر كه با بدبختي و فلاكت اما همراه با سربلندی آپارتايت را به زباله دان تاريخ سپرده ، مجري برگزاري يكي از باشكوه ترين مسابقات ورزشي باشند ... مسابقاتي كه با خود شور و شعف و شادي و جوانمردي را به آن سرزمين خواهد آورد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دوم :&lt;/B&gt; در شانزده آذر سال 1332 همزمان با سفر نيكسون به تهران دانشجويان دانشگاه تهران در اقدامي اعتراضي نسبت به اين سفر كه ريشه در كودتاي 28 مرداد داشت ، دست به تجمع زده و سه تن از دانشجويان در این راه كشته شدند ... 55 سال است كه ياد و خاطره آنها گرامي داشته مي شود و اين روز بنوعي سرمنشاء جنبشهاي اعتراضي دانشجويان بوده است ... صداي اعتراضي آنها نه تنها در اوج  خفقان آن سالها بلكه در هيچ مقطع زماني ديگري نيز خاموش نشده است ... چه كسي مي تواند روح آزادگي و آزادي خواهي انسانها را به صلابه بكشد؟ ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سوم :&lt;/B&gt; براي اين بخش مطلب مفصلي نوشته بودم ، نشد كه بموقع آپ كنم يعني نذاشتن  ، به زعم خويش تعطيل كرده بودند اين مسير ارتباطي را ، موضوعيتش از بين رفت و همه را پاك كردم ... خيالي نيست ، خسران و حسرتي نيز نيست ... و چه كلامي بهتر از اينكه : ما &lt;B&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;پيروز&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;يم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باور نداريد ؟ ... اگر كه نه ، يكبار ديگر آخرين بيانيه شجاعانه مهندس &lt;FONT color=#009900&gt;موسوي&lt;/FONT&gt; را بخوانيد ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 11:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با لبخند به گذشته</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميشه اينطور تصور كرد كه چه خوب ، شد دو سال ، دو سال نوشتن پشت سر هم ، چيزي در حدود صدوسي يا صدوچهل پست ، صدوخورده اي عنوان مطلب و نوشته از دلمشغوليها و علايق و دغدغه ها ... نوشتن بدون هزينه هاي آنچناني ، بدون زحمت ، بدون دردسرهاي رايج  ... نوشتن در محيطي كه روشها و قوانين خاص خود را دارد كه اگر رعايت نشوند آدمي يا به ابتذال مي گرايد و يا به فراموشي ... نوشتن و يافتن دوستاني مختلف از اقصي نقاط اين سرزمين ، از دور و نزديك ، دوستاني با سلايق مشابه و همسان ، دوستاني كه بي هيچ چشمداشتي دوست هستند و رفيق و به نوعي يار و ياور گرچه شايد خود ندانند ... نوشتن و گاه ننوشتن و هرازگاهي كم آوردن نه از بابت نوشتن ، كه بخاطر فشارهاي مضاعف و باز نوشتن به پشتوانه و دلگرمي همين دوستان و ياران ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و يا ميشه اينگونه تصور كرد كه چه بد ، دو سال ديگر گذشت و دو سال پيرتر شديم ... افسوس خورد و از روزهاي سپري شده دلگير گشت ... ولي خب چه ميتوانسيم بكنيم كه اين زمان سپري نشود و نكرديم ، چه مي توانستيم بكنيم كه پيرتر نشويم و نكرديم ... يك نگاه به اطراف ، ما را مجاب خواهد كرد كه همه با هم پير شديم ، پس خيالي نيست ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما من اينگونه به گذشته مي نگرم : با لبخند ... و اميدوارم به آينده  ... احساس ميكنم رسالت ديگري بر دوش ميكشيم در اين ايام ، رسالتي كه گرچه با آنچه از قبل داشتيم منافات ندارد اما شايد به ظاهر متفاوت بنظر آيد ... عده اي شايد خرده بگيرند ، اما من مي پندارم در اين ايام تلاش براي رسيدن به كرامات انساني و &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;آزادي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; بايد كه در اولويت امر باشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;موج &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;سبز&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; وبلاگ نويسي را ادامه خواهيم داد  و من اميد دارم همواره اينگونه به گذشته بنگرم : با &lt;STRONG&gt;لبخند&lt;/STRONG&gt; ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 12:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدرت ابدی</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;قبل نوشت :&lt;/EM&gt; شايد بشه اين نوشته را در حال و هواي اين چند ماه گذشته تفسير كرد و شايد بشه از زاويه ديگري به آن نگريست : قدرت ابدي عشق ... 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P align=justify&gt;در سكانس پاياني فيلم &lt;B&gt;شجاع دل&lt;/B&gt; ( &lt;I&gt;مل گيبسون&lt;/I&gt; ) ويليام والاس ياغي اسكاتلندي كه بر عليه پادشاهي بريتانيا شوريده است ... قرار است كه كشته شود ... اعدام او همراه با شكنجه جسمي خواهد بود مگر اينكه از پادشاه تقاضاي بخشش كند كه در اين صورت  مرگ آساني خواهد داشت ... در آن سو پادشاه كه سالها با ويليام والاس در جنگ بوده در بستر مرگ است  و تنها و آخرين آرزوي قبل از مرگش شنيدن اين تقاضا ( بخشش ) از زبان اوست ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در آخرين ساعات قبل از مرگ ، دوستان و تمامي كساني كه به نوعي با والاس در ارتباط هستند از او مي خواهند تا تقاضاي بخشش كند ، اما والاس از اين خواسته آنها سر باز مي زند و قصد دارد كه همچون دوران مبارزه ، مرگ سرافرازانه اي داشته باشد و حتي از خوردن دارويي كه عقل او را ذايل مي سازد ، امتناع مي كند ... هر دو طرف ( والاس و پادشاه ) به خوبي مي دانند كه اين تقاضا (سر تعظيم فرود آوردن ) به نوعي تسليم شدن در برابر قدرت پادشاهي و تحت الشعاع قرار دادن و زير سوال بردن مبازرات گذ شته و حتي آينده آن سرزمين خواهد بود  ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باري ، ويليام والاس شكنجه هاي مختلف را تحمل مي كند و تا آخرين لحظات عمر از راهي كه بر آن پاي گذاشته باز نميگردد و پادشاه با شنيدن آخرين فرياد والاس آرزوي خود را به گور مي برد : &lt;B&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;آزادي&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/B&gt; ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما آنچه كه اين سكانس پاياني را زيباتر مي كند ورود &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;عشق&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; است ... والاس در آخرين لحظه ، بعد از فرياد آزادي خواهي و قبل از فرود آمدن تبر در ميان هياهو و ازدحام جمعيت دختري را كه روزگاري عاشقش بوده ( و بدست عوامل همين پادشاه كشته شده ) مي بيند ... دختر از لابلاي جمعيت بيرون آمده و به او لبخند مي زند ... و اين بهترين مرگ يك انسان آزاده خواهد بود ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 08:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لبوی سر گذر</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;قبل نوشت&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;I&gt; : اين پست تقديم به اقتدارگرايان ... همانها كه مي پندارند جاودانه خواهند زيست  ...&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چندي قبل در جستجوي كتابي گذرم به خيابانهاي دوران نوجواني افتاد ... مسيري كه از پاي ايستگاه اتوبوس طي مي كرديم تا در يكي از بهترين دبيرستانهاي شهر درس بخوانيم ... مسيري كه در زمستانها مي پنداشتيم پاياني ندارد و زمين خوردن هايمان در پياده روهاي يخ زده اش ، پز مردانگي مان را جلو مدارس دخترانه لكه دار ميكرد ... مسيري كه خياط پير سرگذر و يا روزنامه فروش موتوري اش موضوع ياداشتهاي قبلي ام بوده اند ... مسيري كه برايم همواره تداعي كننده سردي و برف و يخ  بوده است و نمي توانم تابستاني برايش متصور شوم چرا كه در آن مسير تابستاني نبود ، چرا كه در تابستان مدرسه اي نبود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باري ديدن مغازه ها و آدميان آن مسير برآن داشت مرا تا در آن عصر باراني پائيزی ، لبو و بساط لبو فروش را بهانه كرده و دقايقي تامل كنم بر و در آن گذر ... مغازه ها شكل و شمايل امروزي به خود گرفته اند اما انسانها و آدميان ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; آن دو برادر كه نان باگت و دوغ مي فروختند برايمان ، درهمان مغازه ديگر تاب ايستادن هم ندارند ... آن چند همكلاس سابق در مغازه پدرانشان مرا ديگر بجا نمي آورند  ... آن دبير مكانيك كه افتخاري بود برايمان بودن در كلاسش ، هم او كه حتي جواب سوالاتي را هم كه مي دانستيم ، از ترس نمي توانستيم بدهيم در عبور از خيابان محتاج ديگري است ...آن روزنامه فروش موتوري كه همان موتور را هنوز دارد و ديگر هيچ ... آن كفاش كنار خيابان كه موضوع نقاشي مغازه روبروي اش شده و موهاي سفيدش تفاوت در چهره اكنون و تصوير ديروزش را دو صد چندان كرده است ... آن سيگار فروش كنار خيابان كه آن سالها بنظر خيلي ناخلف مي آمد و اكنو ن همواره نشسته است ... آن معلم بينش كه همواره ما را بخاطر موي سر و يا جوراب سفيد و شلوار تنگ توبيخ مي كرد و اكنون در كنار دخترش مي رود و هيچ نمي داند دخترش چگونه مي رود ... آن صاحب دكه ، آن بوتيكي ، آن آجيلي  ، آن بليط فروش سينما و آن و آن و آن ... و شايد در اين گذر كسي مرا ديده و من نشناخته ام او را و موضوع نوشته اش شده ام اكنون ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساليان قبل يعني همان سالها شايد صحبت از امروز و تفكر به اين سالها چيزي شبيه رويا و خواب و خيال مي بود ... ولي امروز آمده است خيلي زودتر از تصور ما و اكنون از آن سالها برايمان رويا و خواب و خيالي بيش باقي نمانده است ...  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 06:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرداران فوتبالی</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;** بخشهايي از اين نوشته برگرفته از روزنامه &lt;B&gt;&lt;I&gt;حيات نو&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; مي باشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمامي كساني كه برنامه نود دوشنبه شب گذشته را ديدند مي توانستند مدل كوچكي از وضع مديريتي كشور را در ليگ فوتبال حرفه اي تماشا كنند ... نود در برنامه‌اى انتقادى از &lt;EM&gt;سردار عزيز محمدي&lt;/EM&gt; ( رئيس سازمان ليگ فوتبال ) در خصوص منشور اخلاقي فوتبال و قانوني بودن آن پرسيد ...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ابتدا ي برنامه كه &lt;EM&gt;عبدالرحمان شاه‌حسينى&lt;/EM&gt; و &lt;EM&gt;امير حاج‌رضايى&lt;/EM&gt; نيز به عنوان منتقد حضور داشتند ، &lt;EM&gt;عزيز محمدي&lt;/EM&gt; تلاش زيادى داشت که نشان دهد وضع فوتبال ما خراب است و به خاطر بى‌تفاوتى‌هايى که در 30 سال گذشته اعمال شده ، امروز فوتبال فاسد و بى ارزشى داريم و از اين ‌رو آنها به دنبال اصلاح فوتبال هستند!&lt;BR&gt;در اين ميان پخش تصاويرى از صحبت بازيکنان و مربيان منشورى محروم شده نشان داد ميان گفتار و رفتار سازمان ليگ تضادهاى زيادى وجود دارد به حدى که در يک گزارش 5 دقيقه‌اى ، در ابتدا &lt;EM&gt;علپيور&lt;/EM&gt; ( دبير ستاد منشور اخلاقي ) مدعى شد: &quot; &lt;EM&gt;ما کارى به زندگى شخصى بازيکنان نداريم&lt;/EM&gt; &quot; ... ولى در جايى ديگر تاکيد کرد : &quot; &lt;EM&gt;زندگى بيرون از ورزش آنها زير نظر دقيق است&lt;/EM&gt;&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما از سوي ديگر &lt;EM&gt;شاه‌حسينى&lt;/EM&gt; که يک مقام قضايى است ، از منظر حقوقى معتقد بود: &quot; &lt;EM&gt;اگر منشور قانون است کاملا با قانون مجازات اسلامى و اساسنامه فدراسيون فوتبال و آئين‌نامه کميته انضباطى در تضاد است و بايد هرچه زودتر اين منشور اخلاقى را که وظيفه دخالت در زندگى شخصى بازيکنان و محروم کردن آنها از شرايط عادى زندگى را دارد ، متوقف کرد&lt;/EM&gt;&quot; ...  وي سوال كرد كه: &quot; &lt;EM&gt;آيا رئيس سازمان ليگ برتر مى‌داند ، اين روش در هيچ جاى دنيا اعمال نمى‌شود يا نه؟!&lt;/EM&gt;&quot;&lt;BR&gt;و در نهايت مشخص شد رئيس سازمان ليگ هيچ اطلاعاتى در اين زمينه ندارد و حتى فرق عملکرد فدراسيون با باشگاه را نمى‌داند.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;حاج‌رضايى&lt;/EM&gt; هم معتقد بود: &quot; &lt;EM&gt;اين چه برخوردى است، آيا همه مشکلات فوتبال ما حل شده که حالا ريش لنگرى فلان بازيکن مسئله فوتبال ما شده ، ما به جاى ريش بايد به ريشه اين مسائل رسيدگى کنيم ، چرا مى‌خواهيم بدون فرهنگ‌سازى به نتيجه برسيم؟ &quot; &lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;اما بى‌شک فصل الخطاب بحث‌هاى کارشناسى صحبتهای ميهمان تلفني ، دکتر آ&lt;EM&gt;قايى‌نيا&lt;/EM&gt; ، استاد حقوق دانشگاه تهران بود. او مشکلات منشور را اين گونه بيان کرد: &quot; &lt;EM&gt;تدوين‌کنندگان اين منشور  ورزشى نيستند. شما مى‌خواهيد با يک ماجرا ، فضاى تهديد به وجود بياوريد ، خشونت را به بهانه فضاى تعريف نشده منشور وارد ورزش کنيد ، شما هنوز فرق منشور و آئين‌نامه را نمى‌دانيد. شما يک مقياس به نام اخلاق ذکر کرده ايد و به ‌هيچ ‌وجه مشخص نمى‌کنيد که اين اخلاق چه تعريفى دارد ، به صرف اينکه نماينده سازمان ليگ يک موردى را در لباس ، ريش ، مو و ظاهر يک بازيکن ديد ، بايد تذکر بدهد و او هم بايد اصلاح کند! يعنى چه؟ چرا چنين برخوردهايى مى‌کنيد ، نماينده سازمان ليگ سر زمين چگونه مى‌خواهد مو و ريش بازيکن را کوتاه کند ... در مورد لباس ، سليقه‌ها را وارد ماجرا مى‌کنيد و نماينده سازمان ليگ چگونه بايد ارزيابى کند؟ ... اين منشور با قانون اساسى جمهورى اسلامي ، قانون مجازات اسلامى قوه قضاييه ، قانون مطبوعات و قوانين خود فدراسيون فوتبال در تعارض و تضاد است و بايد هرچه زودتر اين منشور پس گرفته شود... من متاسف هستم که رئيس کميته انضباطى فدراسيون فوتبال مى‌گويد اگر بازيکنى چراغ قرمز را رد کند با او برخورد مى‌کنيم ، در دنيا ما را به خاطر قوانين مضاعف مسخره مى‌کنند! اين يعنى اينکه فردا اگر فوتباليستى با همسرش مشکلى پيدا کرد شما مى‌توانيد به اين ماجرا ورود کنيد&quot;. &lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;اما جمع‌بندى &lt;EM&gt;سردار عزيز محمدى&lt;/EM&gt; در پايان دردسرهاى فراوانى به همراه داشت. تئورسين منشور اخلاقى و رئيس سازمان ليگ در جمع بندى خود بدون توجه به ايرادات منطقى و استدلال‌هاى تخصصى کارشناسان و ميهمانان باز هم به اجراى اين منشور تاکيد کرده و با قدرت تمام گفت: &quot; &lt;EM&gt;منشور را ادامه مى‌دهيم &quot;&lt;/EM&gt; ... او به &lt;EM&gt;شاه‌حسينى&lt;/EM&gt; تاکيد کرد: &quot; &lt;EM&gt;ما به شما گفتيم نظراتت را بنويس بده! ولى شما دوست داري در اين برنامه‌ها باشى و خودتو ...&quot;! &lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;با بيان اين جمله توهين‌آميز از سوى &lt;EM&gt;عزيز محمدي&lt;/EM&gt; ، &lt;EM&gt;شاه حسينى&lt;/EM&gt; به تندى در پاسخ به وى گفت: &quot; &lt;EM&gt;احترام خودت را نگه دار ... بنده به کسى باج نمى‌دهم ؛ نه به شما نه به بزرگ‌تر از شما...&quot;!&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;در اين لحظات &lt;EM&gt;حاج رضايى&lt;/EM&gt; محافظه كار با چهره‌اى نگران دست‌هاى دو طرف را گرفته بود و به سبک ميانجى‌ دعواهاى خيابانى از آنها ‌خواست کوتاه بيايند... &lt;EM&gt;عادل فردوسى‌پور&lt;/EM&gt; هم در سوى ديگر استوديو از تماشاى اين صحنه ريسه رفته بود و نمى‌توانست جلوى خنده اش را بگيرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستي عادل به چه مي خنديد ؟؟ ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 08:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کابوس شب</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك شب خواب مي بينم كه در ميان يك درگيری شديد قرار گرفته ام ... يك طرف مردم و طرف ديگر نيروهاي نظامي و جيره خواران ... مكان ، جايي شبيه دانشگاه است ، نمي دانم كدام دانشگاه ... مردم در ميان درختان و گوشه و كنار در برابر هجوم طرف مقابل مقاومت مي كنند ... در بحبوحه درگيري ، اتوبوسي كه آتش گرفته از طرف مقابل بسمت مردم راهي مي شود و از ميان آنها راه باز كرده و با اصابت به درختي از حركت باز مي ايستد ... مردم به اين اتوبوس سوخته توجهي نشان نمي دهند اما من مي بينم كه از درون اتوبوس همانند &lt;EM&gt;اسب&lt;/EM&gt; &lt;I&gt;تروا&lt;/I&gt; چندين مامور با تجهيزات كامل بيرون آمده ، مردم و مبارزين را غافلگير و در محاصره قرار مي دهند ... تعقيب و گريز شروع مي شود و من با سرعتي شگفت انگيز از تعقيب چندين مامور گريخته و به خوابگاه چند دانشجو پناه مي برم ... همانند ساير خوابها حركتم سيال وار است  و زياد نمي توان موقعيت فيزيكي را تعريف كرد ، اما من از اتاق مي بينم كه دوستان و مبارزان گرفتار ماموران مي شوند و آن هنگام كه براي بازرسي اتاق ما مي آيند سراسيمه از خواب مي پرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شب است و سكوت ... گويا ظلمات تا بي نهايت ادامه دارد ... جرعه اي آب شايد ... ترس وصف ناپذيري سراسر وجودم را فرا گرفته است ... مي ترسم ، از حركتهاي ايذائي و فريبنده مي ترسم و از شبي كه اينگونه عميق و بي انتها بنظر مي رسد ... سياهي همچو بختك نفس ام را گرفته است ... جرعه اي ديگر  ... اما ، اما ديري نمي پايد ... فجر گويا نزديك است ، اين را از صداي خدا در بانگ موذن ميتوان فهميد و نيز از رگه هاي نور خورشيد در بيكران آسمان ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سحر نزديك است ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 06:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
