اول : " پدر" ... واژه و شخصی که همواره در سایه بوده است و چه بسیار زمانها که او را مسبب بسیاری از ناکامیها ، ندانم کاریها و کم کاریهای خویش دانسته ایم و گریخته ایم از واقعیات زندگی ... نه بهشت بر زیر پایش بوده و نه مهر و محبت و مهربانی هایش به زبانها آمده است ... همواره دانسته ایم ستون زندگی است اما در پستوی ذهنمان همیشه در حاشیه بوده است ، همیشه ....
دوم : چندی قبل ( مرداد ماه )در وبلاگ مطلبی داشتم با عنوان " ما و باورهایمان " ... دو سه روز پیش پیرمردی را در خیابان ملاقات کردم بسیار رنجور ، تکیده ، ناتوان و کم رمق ... پسر این پیرمرد در مرداد ماه بر گور آرمیده بود ( همان نوشته ) .... این پیر مرد روزگاری " پدر " بود ...
سوم : سالها قبل دراوایل جوانی ، من بودم و سینما بود و سهراب ... برادر که خود پزشک بود از پزشکان شنیده بود که بیماریش علاج ندارد و خود او و ما می دانستیم که خواهد رفت و رفت ...
بیاد دارم آنروز را که در گورستان به بیل گورکن پیر چسبیده بودم و می دیدم که چگونه " پاسبانها همه شاعر شده اند " .... در هیاهوی جمعیت " پدر " را دیدم که خمیده و ناتوان خود را به گور برادر رسانید و با اصرار و تمنا خواست تا قبل از پسر ، خود بر گور بخوابد و ... خوابید و سنگ ریزه ها را از کف گور جمع کرد تا تن نحیف و لاغر فرزندش آسوده بر گور بیآرامد ... آن هنگام من بودم و سینما بود و سهراب و من نمی دانستم " پدر " بودن یعنی چه ؟ ....