|
باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...
|
|
|
اول: مدتی نبودم ... مدتی دیگر نخواهم بود ، شاید ده روز دیگر و یا کمی زودتر برگردم ... برخواهم گشت و تمامی مطالب دوستان را خواهم خواند ( هر چند شاید برای کسی مهم نباشد که من مطلبش را بخوانم و یا نخوانم ) ... دوم : در این مدت حسابی به کارهای جشنواره و نیز پیش تولید فیلمم گرفتار بودم ... گفتنی بسیار است ... این چند خط را آمدم و نوشتم تا بگویم هنوز هستم ... سوم : بعد این همه سال هنوز هم وقتی میخواهم کاری را شروع کنم استرس دارم ، شب ها بی خوابی میزند به سرم و خوابم نمی برد ... تصاویر مختلف از پلانهای فیلم توی سرم چرخ میخورند و ذهنم را درگیر خود می کنند ... همیشه همینطوری بوده و استرس و هیجان ناشی از ساخت فیلم همواره برایم لذت بخش و شادی آور بوده است ... بدون تردید بهترین لحظات عمر من در روزها و ساعاتی سپری می شود که مشغول ساخت فیلم هستم و چه شادی و فرحی بالاتر از این که آدمی لحظات زندگی خود را در کنار آنچه که عاشق اش است سپری کند ؟ ... اگر خدا بخواهد کار فیلم جدید خود را که تخم لق آنرا عمو در دامن من گذاشت شروع خواهم کرد ، آن رفیق آرتاوریژنشین، که مدتها قبل دعوتش کردم برای کار و کمک ، بدلیل طولانی شدن روند تولید و مشغله ای که برایش بوجود آمد ، تنهایمان گذاشت ... دوست دیگری نیز اگر ساکن ناکجاآباد نبود شاید کمک حال خوبی می شد برایم در این روزهای سخت ... بدون شک باز خواهم گشت شاید با مطالب و نوشته هایی از اتفاقات این چند روزه ... نمی دانم کسی منتظر من خواهد ماند ؟ .... |
|