|
باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...
|
|
|
خوش رقصی ... واژه ای است که به اعمال و رفتار شخصی که برای خوشایند شخص دیگر انجام میدهد ، اطلاق می شد ... مثلا زدن زیرآب یک کارمند توسط همکارش برای خوشایند رئیس مربوطه را می توان نوعی خوش رقصی نامید ... اصولا هر فرد در قبال خوش رقصی خود انتظار پاداش ، ترفیع و جایزه را خواهد داشت که در واقع میزان این انتظار به نوعی حاصل برآیند خوش رقصی انجام یافته می باشد ... بعنوان مثال انتظار ترفیع شغل از طرف کارمند مذکور بابت زیرآب زنی همکارش ، از رئیس مربوطه اش انتظار بیهوده و عبثی نخواهد بود ... طبیعی است که انتظار مدیر عامل شدن فردی که در ستادهای انتخاباتی الف و نون فعال بوده و یا وزیر علوم! شدن رئیس ستاد برگزاری انتخابات! وزارت کشور و یا معاون دادستان کل کشور شدن ، دادستان تهران در قبال خوش رقصی های انجام داده ، انتظار بیهوده ای نمی باشد ... همچنین چه انتظاری می توان در بال خوش رقصی های چندین ساله و همچنین سنگ تمام گذاشتن های چند ماه اخیر جناب حاج عزت ضرغامی داشت جز اینکه ایشان مجددا برای پنج سال دیگر در ریاست سازمان بی در و پیکر صدا و سیما ابقاء گردند ... حال سوال اینست که در همه انسانها و آدمیان آیا توان خوش رقصی وجود دارد ؟ آیا پایی برای رقص با موزیک های درخواستی بالائیان در همه انسانها وجود دارد ؟ ... بدیهی است که پاسخ منفی است و در واقع تا انسان به درجه ای از حضیض نفس و روح تنزل پیدا نکرده در قبال هر سفارش و فرمانی خوش رقصی خویش را به نمایش نخواهد گذاشت ... حال سوال قدری پیچیده تر می شود : تکلیف در قبال وزیر و یا رئیسی که تا این درجه تنزل پیدا کرده چیست ؟ ... در شرایط کنونی چند وزیر ، وکیل ، رئیس ، مدیر و ... را در این دیار سراغ دارید که خوش رقص نباشند و با عزت نفس و یا بر اساس شایستگی به آن قام رسیده باشند ؟ ... سراغ دارید ؟ ... چندی قبل فیلم مستندی دیدم که در آن آقای بازیگر ( عزت اله انتظامی) در اقدامی انسان دوستانه به دیدار خانواده جوان مقتولی ( که در یک نزاع خیابانی بدست جوان دیگر کشته شده بود ) رفته بود ... ایشان در این دیدار سعی داشت تا رضایت این خانواده را جلب نموده و آنها را از قصاص قاتل منصرف سازد ... دیدم که وی چگونه اشک می ریخت و احساس ناب و خالصانه خود را از اینکه می دید انسان دیگری در عنفوان جوانی با زندگی وداع می کند ، نمی توانست پنهان دارد ... تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما چگونه است ؟ ... اختلاف های عمیق روح آدمیان با یکدیگر و تفاوت احساسهای انسانی و افکار و دیدگاههای بشر دوستانه از چه ناشی می شود ؟ ... صحبت از انسانهای قصی القب و جانیان بالفطره نیست ... صحبت از کسانی است که خود را مالک جان آدمیان می پندارند و برای حفظ موجودیت خود براحتی حکم مرگ صادر می کنند ... چگونه انسان به درجه ای از حضیض روح تنزل پیدا می کند که همواره خود را در جایگاه حق پنداشته و مخالفان را باطل و لایق از بین رفتن ؟ که اگر چنین نبود تیری از گلوله ای شلیک نمی شد و جان انسانی به حکم ناحقی گرفته نمی شد ... تو را اینجا به صدها رنگ می جویند تو را با حیله و نیرنگ می جویند تو را با نیزه ها در جنگ می جویند تو را اینجا به گرد سنگ می جویند اصولا سخن بسته به جایگاه اجتماعی و فردی سخنران و نوع مخاطب اهمیت و ارزش پیدا نموده و هر شخص بسته به طیف شنوندگان و همچنین ویژگیها و جایگاه خود بایستی در سخن گفتن جمیع جهات را درنظر گرفته تا بتواند نتیجه مد نظر از سخنان خود را بگیرد ... مثلا من می توانم در محیط وبلاگ یکسری اراجیف و دروغ در خصوص خود برای مخاطبان خویش که شناختی از من ندارند را ردیف کنم و خرسند از فریب خوانندگان خود باشم ، اما این اراجیف در محیط خانواده و یا نزد دوستان واقوام با توجه به شناختی که آنها از من دارند کاربرد نداشته و تاثیر گذاری اینگونه سخنان من نزد آنها نتیجه عکس داده و چه بسا واکنش شدید آنها را در بر خواهد داشت ... لذا در گفتار خود نزد این گروه بایستی دقت و ظرافت کافی را بکار ببرم ...این دقت و ظرافت همراه با نکته سنجی آن هنگام که من درجایگاه یک کارمند ، معلم ، پزشک ، استاد دانشگاه ، معاون یا مدیر و یا ... قرارمیگیریم و مخاطبانم از حد شنوندگان عادی و روزمره فراتر می روند بایستی بیشتر از پیش و همراه با تفکر و تامل باشد تا کاربرد و تاثیر گذاری مد نظر مرا داشته باشد ... در نظر بگیرید من بعنوان قویترین وزنه بردار جهان و دارنده چندین مدال طلای جهانی و المپیک در تبلیغات انتخاباتی مثلا ترقه بگویم : " عین جیم قویترین مرد جهان درعرصه سیاست است " ... خب این جمله سخیف و برآمده از معده چه واکنشی در مخاطب خواهد داشت جز اینکه به ریش من قهرمان بخندد... طبیعی است که وقتی جایگاه اجتماعی و حقوقی من فراتر می رود نباید با گفتار خود اجازه برخورد و بی حرمتی به این جایگاه را به مخاطبان بدهم و در واقع حرمت و احترام موقعیت اجتماعی خود که بعضا متعلق به شخص خود من نیز نمی باشد را بایستی نگه دارم ... حال تصور کنید من به انحاء مختلف خود را به سازمان ملل برسانم و پشت تریبون قرار گیرم ... تمامی مواردی که فوقا ذکر شد ( ویژگیهای فردی – موقعیت اجتماعی – ویژگیهای مخاطبان – جایگاه اجتماعی ) به من اجازه نخواهند داد تا اندیشه های ناپخته خود را بزبان آورده و مخاطبان خود ( که آنها نیز اتفاقا دارای همین مدارج و ویژگیها هستند ) را احمق و ابله تصور کنم ... حال اگر چنین شد من چه عکس العملی از مخاطبان متفاوت خود بایستی انتظار داشته باشم ؟ در اینجا به پاره ای از این عکس العمل ها که نتیجه تاثیر گذاری سخنان من است اشاره می کنم : عکس العمل دیپلماتیک نمایندگان کشورهای مختلف حاضر در سازمان ملل : عدم حضوردر سالن سخنرانی ( این عکس العمل به شناخت قبلی آنها از من مربوط می باشد ) ... عکس العمل دیپلماتیک حضار در سالن سخنرانی : ترک سالن بهنگام سخنرانی ... عکس العمل غیردیپلماتیک حضار در سالن سخنرانی : مشغول شدن با خود ، چرت زدن ، صحبت با تلفن همراه و ... عکس العمل همراهان من : سوت بلبلی و کف مرتب ... عکس العمل خبرنگاران و اصحاب رسانه : ضبط و ثبت شیرین کاریهای همراهان من ... عکس العمل سران کشور من : کشیدن طناب به معنی پایان دادن به سخنرانی ... عکس العمل روزنامه ها و رسانه های طرفدار من ( لطفا اینو در حال و هوای استادیومی بخونید ) : حفره ، حفره ، حفره / حفره مسترابی ( البته این زیاد خوب در نیومده چون رسانه های طرفدار من هم شبیه خود من هستند ) عکس العمل مردم کوچه بازار : برو بابا دلت خوشه ... عکس العمل نن جون کروبی : خاموش کردن تلویزیون ... عکس العمل طرفداران گرمابه و گلستان: حفره قهرمان / امشبو اینجا بمان ... ( البته این عکس العمل بیشتر بدلیل مصرف بیش از حد سیب زمینی می باشد !) عکس العمل دوستان سر کوچه : اینو دیگه با اجازه سانسورش کردم ... اول : شروع فعالیتهای من درعرصه سینما در پی علاقه وافرم به این هنر ، با شرکت در آزمون ورودی دوره آموزش فیلمسازی انجمن سینمای جوان ، همراه بود ... در طول یک سال کلاسهای آموزشی تئوری و عملی شاخه های مختلف تخصصی سینما ، یک دوره کلاس عکاسی نیز آموزش داده می شد که جوانی کم سن و سال برای آموزش این رشته در نظرگرفته شده بود ... تعجب ابتدایی ما از حضور همچین فردی بعنوان مدرس با مشاهده استعداد و قابلیتهای وی خیلی سریع ازبین رفت و ما در طول یک ترم ، اصول کلی عکاسی و همچنین روشهای عملی ظهور فیلم و چاپ عکس را فرا گرفتیم ... باری همین مدرس جوان خیلی سریع مدارج ترقی را طی نموده و سالها بعد بعنوان عکاس و خبرنگار در روزنامه های اصلاح طلب صبح امروز ، حیات نو و ... مشغول به کار شد و بعدها در واشنگتن پست ، نیویورک تایمز، آسوشيتد پرس و... به فعالیتهای خود ادامه داد . آخرین بار در روزهای انتخابات او را در کنار مهندس موسوی مشاهده نمودم ... چندی پیش شنیدم وی در نیویورک بسر می برد و قصد بازگشت به ایران را ندارد و دلیل حضورش در آنجا را ممنوع الکار شدن در ایران و باطل شدن کارت خبرنگاری اش اعلام کرده است ... او کسی نیست جز "حسن سربخشیان " ... دوم : درهمان سال اول فعالیتم در زمینه سینما و در ارتباط با همان کلاسهای عکاسی، عکسی گرفته بودم که اولین حضور جشنواره ای من در جشنواره فیلم و عکس کوتاه وحدت را بهمراه داشت ... در مراسم اختتامیه همان جشنواره ، جایزه بهترین کارگردانی فیلم کوتاه نصیب فردی شد که از کردستان آمده بود ... بعدها وی با فیلم " زمانی برای مستی اسبها " خودی نشان داد و مسیر موفقیتهای جهانی را طی نمود ... چندی پیش شنیدم وی در اسپانیا گفته است که قصد بازگشت به ایران را ندارد و دلیل این تصمیمش را عدم امکان فعالیت در ایران ، عنوان نموده است ... او کسی نیست جز " بهمن قبادی" ... سوم : ... چهارم .... تا کجا میتوان این لیست را ادامه داد ... صحبت از نخبگانی همچون " شفیعی کدکنی " نیست ... صحبت از جوانان با استعدادی است که از بین ما رشد کرده اند و اکنون امکان ادامه فعالیت های ساده هنری نیز برایشان میسر نمی گردد ... این لیست تا کی و تا کجا ادامه خواهد داشت ؟ .... اول : در ایام تحصیلم در دبیرستان ، رقابت بین دانش آموزان برا ی قبولی از کنکور بسیار سخت بود ... کلاسهای کنکور همچنین جزوات و کتابهای آموزشی به شکل امروزی وجود نداشت و ظرفیت محدود پذیرش دانشگاهها ، دانش آموزان را بر آن می داشت تا از ساالهای ابتدایی دبیرستان روشهای مختلف تست زنی و سوالات کنکور را فرا گیرند ... در این راستا قرار گرفتن در کلاسهای دبیران مشهور و نامی شانسی بود که نصیب هر کسی نمی شد و این شانس در سال چهارم دبیرستان شامل حال من شد و یکی از مجرب ترین دبیران ریاضی که تستها و روشهای تست زنی او زبانزد خاص و عام بود ، دبیر جبر ما شد ... دوم : در سالهای جنگ و بعد از آن یک سری از بچه های بسیجی مجاز بودند بدون محدودیت زمانی و مکانی در کلاسهای درس حضور یافته و در امتحانات شرکت کنند به آنها اصطلاحا " مستمع آزاد "می گفتند ... در دوران ما با وجود اینکه جنگ تمام شده بود اما چندین نفر از این بچه ها در کلاسها حضور یافته و به دلخواه در کلاسها رفت و آمد می کردند ...من هیچ وقت پاسخ این سوال را که اینها کی و چه وقت به جبهه رفته و عنوان " مستمع آزاد " را برای خود دست و پا کرده بودند را نتوانستم پیدا کنم ( نا گفته نماند که تعدادی از آنها بچه های خوب و با معرفتی بودند ) سوم : دبیر جبر مورد اشاره دفتر و دستک نمره و حضور و غیاب نداشت و کسی را به اسم نمی شناخت ... از لحظه حضورش در کلاس درس می داد و اهل حاشیه و این حرفها نبود ... یک روز در در ابتدای کلاس در حالی که مشغول پاک کردن نوشته های مربوط به کلاس درس بینش اسلامی ساعت قبل از روی تخته سیاه بود ، به نوشته ای در خصوص عواقب گناه اشاره کرد و در خصوص ارتکاب به گناه و ماهیت بهشت و جهنم سخن گفت ... همین یک جمله شوخی یا جدی کافی بود تا یکی از همین " مستمع آزاد "ها به وی ایراد گرفته و با الفاظ درشتی به او اعتراض کند ... در یک لحظه کار بیخ پیدا کرده و اعتراضهای طرفین و دانش آموزان شدت گرفت و الفاظ رکیک و زشتی در کلاس رد و بدل گردید ، بطوریکه دبیر حضور خود در کلاس را مشروط به عدم حضور آن برادر نمود ... کش و قوسها ادامه یافته و در عرض چند روز کار به دفتر مدیر ، انجمن اسلامی مدرسه و در نهایت اداره کل آموزش و پرورش کشید و هجمه ای که علیه دبیر مربوطه شکل یافته بود منجر به اخراج وی از دبیرستان گردید و ما بیش از یک ماه از عمر شش ماهه تحصیل در حساس ترین سال تحصیلی را بدون دبیر ماندیم ... بعدها دیگر هیچ نام و نشانی از دبیر ریاضی به گوشم نرسید و سرنوشت مبهم زنگی وی همچون معمایی برایم باقی مانده است ... چندین سال قبل همان " مستمع آزاد " را در یکی از ادارات ملاقات نمودم ، برخورد سرد و سنگینی با من داشت و من شنیدم که از اعضاء شورای شهر یکی از شهرستانهای کوچک منطقه شده است ... چهارم : این روزها بسیار از سعید حجاریان می شنویم ... همانی که حدود ده سال قبل ترور او را " شلیک به مغز اصلاحات " تعبیر کردند و اکنون در آستانه تروری دیگر است ... براستی " مستمع آزاد "های ترور او اکنون چه می کنند ؟ ...
پی نوشت : هفتم مهر، سالروز تولد میرحسین موسوی بر او مبارک باد ...
|
|