تبليغاتX
حفره

باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...

قبل نوشت : این روزها به من ایراد می گیرند که : چرا اینطوری شدی ؟ ... چرا اینطوری می نویسی؟ ... اضافه وزن پیدا کردی وعوض شدی ... همه این حرفها رو قبول دارم  ... آری عوض شده ام ... شاید بتوانم با نوشته زیر یک توجیه گر خوب دراین رابطه باشم ...


اصولا وبلاگ نویسی قوانین خاص خودش را دارد که در صورت عدم رعایت آنها نمی توان انتظار مخاطبانی را داشت که بشود از نظراتشان استفاده کرد ...

انتخاب نام وبلاگ در مرحله اول و انتخاب قالب و رنگ آن در مرحله بعدی نشان از سلیقه و شخصیت نویسنده آن وبلاگ دارد که می تواند نقش بسزایی در تاثیرگذاری به مخاطبین در همان نگاه اول داشته باشد ... درمرحله بعد سبک نوشتاری ، طولانی یا کوتاه بودن نوشته ها ، انتخاب موضوع ( پرداختن به موضوعات خاص و یا عام پسند ، توجه به رویدادهای مهم اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی و ورزشی  و ... ) هر یک به نوبه خود درجذب مخاطب تاثیرگذار خواهند بود .

بدون تردید پرهیز از طولانی بودن نوشته ها ، عدم پرداختن به موضوعات بسیار تخصصی و اهمیت دادن به رویدادهای مهمی که در زندگی مردم جاری هستند و از همه مهمتر بازدید از وبلاگهای سایر دوستان و همچنین کامنت گذاری در وبلاگ آنها از مهمترین عوامل جذب مخاطب و یافتن دوستان جدید و واقعی در این محیط خواهد بود ... البته لازم به توضیح است که کامنت گذاری در سایر وبلاگها هر چقدر در راستای نوشته ها باشد ، تاثیر بیشتری درجذب مخاطب خواهد داشت ، که این امر در واقع نشان دهنده توجه شما به مطالب آن وبلاگ می باشد... در واقع وبلاگ نویسی به تعبیری به یک اتوبان دو طرفه می ماند که برای هر رفتی  انتظار آمدی متصور می شود و در این راستا انتظار یک خیابان یک طرفه از مخاطبان انتظار بیهوده و عبثی خواهد بود ....

مدتی است قالب عوض کرده ، اسم و عکس ام را از پروفایل برداشته و دیگر اشتیاقی برای نوشتن به سبک و سیاق گذشته را از دست داده ام ... هر چند به شیوه قبل شاید برای ماههای متمادی مطلب آماده در ذهنم وجود داشت اما آن هنگام که از بین رفتن ارزشها و کرامات انسانی را مشاهده می کنیم مگر می شود از سینما ، ورزش ، فرهنگ و این حرفها نوشت ؟ ....

امید دارم دراین اتوبان تازه تاسیس همچنان شاهد ترافیک دوستان باشم و بقول دوست جدیدی هر روز بردایره یاران افزوده شود ... بسیار خرسندم که حلقه یاران چه قدیمی و چه جدید جمگی سبز است و همگی در راهی قرار گرفته ایم که با امید بسمت سبزی می رویم  ...

+ 88/05/28 - حفره |

بوی گند بسیاری از چیزها خیلی سریع به مشام آدمی می رسد همانند بوی مستراح یا بوی پساب یک کارخانه و یا بوی تعرق بدن و پا ، ولی بوی گند بعضی چیزها بعد از گذشت زمان و پس از متعفن شدن آنها به مشام می رسد مانند بوی زباله یا بوی جسد و یا بوی آب راکد ...در واقع در نوع دوم ابتدا آدمی متوجه چیزی نمی شود و بتدریج و با گذشت زمان بوی تعفن و گند همه جا را پر می کند ... بوی گند نوع دوم بسیار فراگیرتر و ماندگارتر از نوع اول بوده و گند زدایی آن کاری سخت و دشوار می باشد ... برخی از آدمیان و زندگی نیز از این نوع دوم هستند ، بوی گند آنها پس از اینکه متعفن شدند به مشام می رسد ...

احساس می کنم بوی گند زندگی ما به مشام می رسد ... 

+ 88/05/26 - حفره |

حالا دیگر همانند زخمی شده است که تا استخوان سر باز کرده و هیچ دوست ندارم التیام یابد ...گاهی نمک بر رویش می پاشم و لب می گزم از درد و رنج تا فراموش نکنم چه می خواستیم و چه می خواهیم و چه کردند و چه ها که می خواهند بکنند ... فارغ از روزمره گی های همیشگی که خیال باطل گرفتار شدن در آن آرزوی تمامیت خواهان است ، هر شب که به خانه می روم ، غم غریبی همراه من است ... غمی غریب و نیز قریب اما دوست داشتنی که همدم من است تا یاد من باشد که روزهایمان از هم جدا نیست ...

و من هر شب احساس می کنم که این غم همانند یک حس مشترک در بین تمامی دوستان سبز جاری است ... این را از فیلمهایی که می بینیم ، از مطالبی که می نویسیم ، از کتابهایی که می خوانیم ، از موزیکهایی که گوش می دهیم ، از صحبتهایی که با همدیگر می کنیم  می توان درک کرد ... شکی نیست که آرزوی فراموشی و سپری شدن تاریخ مصرف این زخم را تمامیت خواهان به گور خواهند برد ، حتی اگر شب و روزمان را با "  جومونگ " و " رامبد جوان " و " نمایشهای دادگاهی " و غیره بخواهند پر کنند ...

هرچند ممکن است با این زخم کلک مان کنده بشه ، اما خوب می دانیم قبل از ما ، دخل  خیلی ها خواهد آمد ...

+ 88/05/18 - حفره |

این روزها به من میگن بنوس .. منم با هر ادبیاتی که بلدم باید بنویسم ، کاریش نمیشه کرد ...


 در سکانسی از فیلم رضا موتوری ( مسعود کیمیایی ) ، رضا خسته و سرخورده از اینکه در قالب یک شخصیت دیگر فرو رفته و در برابر نامزد او نقش بازی کرده ، شب هنگام کنار بستر مادر می نشیند ، کاسه آب یخ را سر می کشد و سر بر دیوار تکیه داده ، با مادر درد دل می کند : " نمی دونم چرا همینطوری هوس کردم بیخودی کلک ام کنده بشه "... و در انتهای فیلم می بینیم که چگونه کلک اش کنده می شود ، اما نه بیخودی ...

این روزها احساس می کنم همه ما ، یعنی همه اونهایی که مچ بند سبز بستن و برای رسیدن به حداقل حق خود یک تلاش مدنی رو شروع کردن ، همه اونهایی که نوشتن و نوشتن و عکسهای سیدشون رو چسبوندن به در و دیوار و سینه ماشینها و پنجره مغازه ها ، همه اونهایی که با شنیدن حرف دلشون از زبان همون سید سر ذوق اومدن و بی اختیار سوت و کف زدن ، همه اونهایی که دست به دست هم دادن و سراسر این دیار رو زنجیر سبز کشیدن و ... و نیز همه اونهایی که الان گوشه حلفدونی روز و شب شون یکی ه و نیز همه اونهایی که الان توی خیابونها هر چه بیشتر می خورن بیشتر هوس خوردن پیدا می کنن همه و همه یه جورایی دوست دارن کلک شون کنده بشه ...

 اما مطمئنم هر اتفاقی که بیافته و هر بلایی سر هر کسی که بیاد ، هیچ کس نمی تونه بگه بیخودی بوده ... هیش کی نمیتونه همچین حرفی بزنه چون همه ما از اینکه بخواهیم توی زندگی نقش بازی کنیم دیگه خسته شده ایم  ... اینو خوب می دونم و مطمئنم اونی که خودشو زده به نفهمی اونم اینو میدونه ...

 

+ 88/05/14 - حفره |

قبل نوشت : این پست جهت تقدیم شدن به آنهایی نوشته شد که می گفتند اینجا زیادی سبز شده است ، اما در نیامد ... نشد .. نشد که تقدیم شود ...


سیگاری میگیرانم ... مثنوی معنوی ... آری بهترین است ، فعلا سرم را به آن گرم می کنم ... تورقی میزنم اما نمی دانم چه می شود که بلافاصله بیاد حکایتی می افتم که دکتر پیر شهر در دیدار نخبگان با موسوی قرائت کرد : حکایت کره اسب و مادرش ... بدنبال شعر میگردم ... چقدر کم حوصله شده ام من ... بهتر است بروم سراغ یک چیز دیگر ...  " درباره الی " ... نوشتن نقد برای فیلم و آن سکانس فوق العاده اش ایده خوبی است ... سکانس بیاد ماندنی دریا ... براستی که آدمی در این سکانس نفس گیر خود احساس غرق شدگی پیدا می کند ... راستی چه طعمی داشت دیدن این فیلم زیبا در شرایط فعلی ، طعم چشیدن ترش و شیرین و یا تلخ و شیرین همزمان ... چه می گویند به آن ؟ گس ؟ ... ذهنم را نمی توانم متمرکز کنم  ... بهتر است بروم سراغ نوشته های قدیمی  ... اکنون که نمی توان خواند و یا نوشت فعال کردن ایده های راکد قدیمی بهترین راه برون رفت است ... فیلمنامه را که بیرون می آورم بیاد " اکبر گنجی " می افتم ... فیلمنامه " حفره " که سالها قبل برای او نوشته بودم ، بنظر میاد که این فیلمنامه امروز موضوعیتش بیشتر شده است   ... چه مناسبت خوبی : " حفره " ... آیا امکان ساختش در این شرایط مقدور خواهد بود ؟...

چقدر خسته ام  ... سیگار به خاکستر تبدیل شده و آتش آن به فیلتر رسیده است  ... چه تلاش بیهوده ای می کنم من برای تغییر ... شاید یک دوش آب سرد کارساز باشد ... چرا این شکلی شده ای تو ؟ آینه از من می پرسد ... چقدر خسته ام هنوز من ... سیگار دیگری میگیرانم ... کاش یکی پیدا می شد و به من یاد می داد که چگونه می توان دود سیگار را به ریه ها فرستاد ...

به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم / / / / که بوی سبزترین فصل سال می آید

+ 88/05/10 - حفره |

 

با فراگیر شدن جنبش سبز مردم ایران ، اکثر ایرانیان سراسر جهان با مطالبات به حق خود به این جریان پیوسته اند ... تاثیر گذاری این حرکت بحدی بوده است که شاهد هستیم گاها بسیاری از غیر ایرانیان که دغدغه های مشابهی دارند نیز به جنبش پیوسته و سعی می کنند در این مسیر همراه ایرانیان باشند ....

شعور ایرانیان در این جریان بقدری بالاست که پرچمهای مختلف با علائم و آرم های متفاوت را کنار گذاشته و زیر بیرق سبز ، شعار واحدی را سر داده و خواستار باز پس گیری تنها سهم خود از دموکراسی ( رای خود ) از تمامیت خواهان هستند ... ابلهانه است دیدگاه و یا تفاسیر بعضی ها که با تفکیک و مرزبندی های اشتباه ، خواسته یا ناخواسته بین صفوف مختلف و متفاوت این جنبش ، اختلاف و فاصله ایجاد می کنند ... ( اخیرا دیدگاه مفسری را شنیدم که در این حرکت ، مردم را در یک جبهه و موسوی و کروبی و خاتمی را در جبهه مقابل و درون نظام و مقابل مردم تقسیم بندی کرده و سعی داشت مطالبات به حق مردم را به مواردی تعبیر کند که این موارد بدون شک همان دلایل تمامیت خواهان برای سرکوب هر چه بیشتر مردم است ) ...

اکنون به درستی رئیس جمهور موسوی این "جنبش سبز" را "نهضت سبز" نامیده است ... نهضتی به وسعت جهان برای برقرای : آزادی ، عدالت و قانون ....


پی نوشت : زیر لوگو وبلاگ نوشته ام : مردی که از خویش برون آمد و کاری کرد .... دوستی به کنایه از من سوال کرده : "موسوی چیکار کرده ؟" .... می پنداشتم از دوران اینگونه نگرش ، دیدگاه و طرز فکرها ( مثلا این سوال : خاتمی در اون هشت سال چیکار کرد ؟ ) گذر کرده ایم ...

+ 88/05/07 - حفره |

مرگ ... حقیقتی که روزی همه ما را در بر خواهد گرفت ، همانگونه که پیشینیان را  ... هر یک روزی به هر دلیلی از این دیار فانی خواهیم رفت ، مریضی ، تصادف ، مرگ ناگهانی و ... شاید دلیلی باشد بر رفتن هر یک از ما ... هر یک از گذشتگان نیز با هر منصب و عنوان در هر جایگاهی که بوده اند ، رفته اند ... پیامبران و اولیاء خدا ، دانشمندان و نیکان ، نمرودیان و سلاطین جائر ، بدکاران و خوبان ، در آن دم که باید می رفتند ، رفته اند و بدون تردید هیچ انسانی به فنا ناپذیر بودن خویش ایمان نداشته است ...

در این مجال قصد پرداختن به عذاب و یا پاداش اخروی بعد از رفتن ندارم بلکه بحث بر سر نامی است که از انسان بر جای می ماند و این سوال : آنان که ظلم می کنند و حقوق اولیه انسانها را با دروغ و زر و زور و تزویر ضایع می سازند تا همچنان خود باشند و خود ، آیا به این لحظه رفتن هیچ نمی اندیشند ؟ ... آیا به گذر زمان و بودن و زیستن با عزت و شرف در هر لحظه ای که ما را بسمت مرگ هدایت می کند ، هیچ نمی اندیشند ؟ ...

مرگ حقیقتی انکار ناپذیر است ، اما آنان که در طول زندگی خود برای آزادی و یا رسیدن آدمیان به کرامت انسانی تلاش نموده یا جنگیده و بعضا جان خود را در این راه نهاده اند آیا نامی ماندگار در طول تاریخ  از خود بر جای نگذاشته اند ؟ در طبقه بندی انسانها جایگاه قائم مقام ، امیر کبیر ، ستار خان ، باقر خان ، کوچک جنگلی ، مصدق و دهها انسان آزاده دیگر در قیاس با مثلا هیتلر ، موسولینی ، صدام و ... چگونه است ؟ ...

شک نکنید دوستان که ندا و سهراب ها در تاریخ این سرزمین ثبت گردیده اند ... آیا از نام اینان در کنار اسامی آزادگان یاد نخواهد شد ؟ ...

+ 88/05/03 - حفره |

>