|
باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...
|
|
|
دوستان این یک اعتراف نامه است... من اعتراف می کنم به اینکه به عمق ریشه های استبداد در جای جای تاریخ این سرزمین واقف نبودم من اعتراف می کنم به اینکه نمی دانستم " آزادی و شرف هر انسان آزاده ای را با پول و قدرت و مقام نمی توان خرید " من اعتراف می کنم به اینکه نمی دانستم " آزادی و شرف هر انسان پست و رذلی را با پول و قدرت و مقام می توان خرید " من اعتراف می کنم به اینکه نمی دانستم " برای رسیدن به آزادی باید بهاء داد " من اعتراف می کنم به اینکه تا چندی قبل هیچگونه تعصب و عرقی نسبت به مردم و سرزمین ام نداشتم من اعتراف می کنم به اینکه تا چندی قبل به جمله ابلهانه : " خلایق هر چه لایق " اعتقاد داشتم من اعتراف می کنم به اینکه تا چندی قبل به شعور سیاسی مردم این سرزمین شک داشتم من اعتراف می کنم به اینکه به غیرت ، جسارت و شهامت مردم این سرزمین واقف نبودم من اعتراف می کنم به اینکه به وجود شیر زنانی رشید در جای جای این سرزمین نادان بودم من اعتراف می کنم به اینکه در برابر آزاده گان این سرزمین احساس حقارت می کنم من اعتراف می کنم به اینکه در مقابل انسانهایی که برای رسیدن به آزادی ، عدالت و قانون از تمامی داشته های خود می گذرند بایستی سر تعظیم و احترام فرود آورم من اعتراف می کنم به اینکه ... دوستان من یک گناه کارم و امید دارم با اعتراف در پیشگاه شما از بار گناهان و عذاب وجدان ام اندکی کاسته شود ....
این روزها که اوضاع الحمداله بر وفق مراده ، من هم روی آوردم به کتابخوانی ... اخیرا در کتابخانه قدیمی پدر کتابی با عنوان داستانهای کهن پیدا کردم که نقل قصه ای از مجموعه داستانهای آن را در اینجا خالی از لطف ندیدم ... گویند در روزگار قدیم که ورزشی بنام فوتبال تازه اختراع شده بود ، دو تیم سر شناس شهر پس از یک سری مسابقات با عنوان لیگ به مسابقه فینال راه یافته بودند ( توضیح یک : چون اسامی تیم ها رو فراموش کرده ام در اینجا به اختصار این دو تیم را " تیم الف " و " تیم ب " می نامم – توضیح دو : از نحوه راهیابی دو تیم به فینال در قصه ذکری نشده است ) ... القصه برگزارکنندگان مسابقه تصمیم را بر آن گرفته بودند تا مسابقه فینال در زمین " تیم الف " برگزار گردد و گوششان به اعتراضات " تیم ب " و تماشاگران و طرفداران تیم در این خصوص بدهکار نبود ... خلاصه روز مسابقه فرا می رسد و دو تیم وارد میدان می شوند ، شاید بدلیل ناقص بودن قوانین فوتبال ( آخه فوتبال تازه اختراع شده بود ) و یا عدم آشنایی میزبان به همون قوانین ناقص دروازه " تیم ب " در سراشیبی و دروازه " تیم الف " در سربالایی قرار داده شده بود ... اعتراض " تیم ب " به ناظران بازی ، تیم داوری ، ناظر داوری ، نماینده فدراسیون و ... که همگی در استادیوم گرد آمده بودند کار ساز نگردیده و " تیم ب " برای اینکه سه بر صفر بازنده نشود به ناچار وارد میدان می شود ...( پس از سوت شروع مسابقه ، داستان نویس به تفصیل مسابقه را شرح داده و همانند یک گزارشگر – مفسر جزئیات را توضیح داده است : مثلا " اینکه چند تا کارت قرمز و زرد نصیب " تیم ب " شده و هر خطایی که " تیم الف " مرتکب می شده داور بر علیه " تیم ب " پنالتی می گرفته و ... خلاصه از شرح داستان پیداست که تنها تماشاگران حامی " تیم ب " بودند و لا غیر ... در اینجا بدلیل طولانی نشدن این نوشته از ذکر جزئیات صرف نظر نمودم ) ... القصه بازی داشت با نتیجه صفر-صفر به لحظات پایانی خود نزدیک می شد که " تیم ب " با دو سه بازیکن اخراجی اما یک بازی منطقی و حساب شده و تاکتیک تیمی مناسب ، بازیکنان " تیم الف " را پشت سر گذاشته و مهاجم خود را در موقعیت تک به تک با دروازه بان حریف قرار می دهند ... مهاجم " تیم ب " هم با تکنیک منحصر بفردش دروازه بان " تیم الف " را دریبل کرده و روبروی دروازه خالی قرار می گیرد و با یک بغل پا ... در این لحظه دروازه بان " تیم الف " که همه چیز را تمام شده می بیند ، مثل قهرمان کاراته از پشت سر بروی مهاجم " تیم ب " می پرد و بیچاره مهاجم با کله به تیرک عمودی دروازه برخورد می کند و کله و تیرک همزمان به دو نیم می شوند ... اما این مانع نمی شود که توپ بدرون دروازه نرود ... القصه بازیکنان دو تیم و کادر داوری و ناظران و دست اندرکاران بازی جمع می شوند و گرد و غباری به هوا بلند می شود ( عین کارتونها ) و نویسنده از میان این خس و خاشاک بهوا بلند شده ، نمی تواند حدس بزند که چه اتفاقی در اونجا افتاده ( بهمین دلیل هم چیزی در این خصوص در داستان ننوشته ) ... گرد و غبار و خس و خاشاک که فرو می نشیند همه منتظر می مانند تا داور ، بازی را یک بر صفر بسود " تیم ب " اعلام کند که در کمال ناباوری گل را به نفع " تیم الف " اعلام می کند و مهاجم " تیم ب " را بخاطر تمارض از بازی اخراج می کند ... " تیم ب " هر چه قدر اعتراض می کند و ادله می آورد ، داور بر تصمیم خود اصرار می ورزد و دو سه نفر دیگر را هم از این تیم اخراج می کند ... " تیم ب " سراغ ناظران بازی و داوری و مسئولان فدراسیون می روند : سر شکسته مهاجم خود ، تیرک خم شده دروازه ، توپ درون دروازه ، جای استوک ( آن زمان استوک به میخهای کف کفش می گفتند ) دروازه بان " تیم الف " بروی صورت مهاجم " تیم ب " را نشان می دهند و ... اما گوش کسی بدهکار این حرفها نیست و همگی به تصاویر اسکوربورد ( که گویا آن زمان اختراع شده بود ) استناد می کنند ... در اسکوربورد ورزشگاه در کمال ناباوری توپی که درون دروازه " تیم ب " قرار گرفته بود بصورت لوپ ( نمایش پیوسته ) به نمایش گذاشته شده بود ... در حالی که " تیم ب " در شوک این تصاویر بود و نیز در حالی که هنوز دقایقی از بازی مانده بود ، یهو داور سوت پایان را زده و بازی را با حساب سه بر صفر به نفع " تیم الف " تمام شده اعلام می کند ... در این لحظه تماشاگران با شعار : " توپ ، تانک ، فشفشه – ( بقیه اش رو سانسور کردم ) " شروع به اعتراض می کنند و .... دوستان شرمنده بدلیل کهنه و مندرس بودن کتاب ، بقیه صفحات مربوط به داستان از کتاب کنده شده بود و من نتونستم ادامه این مسابقه رو براتون بنویسم .... نماد (که مظهر و سمبل هم نامیده شده ) نشانهایی است که نشانگر یک اندیشه ، شیء ، مفهوم ، چگونگی و جز اینها میتواند باشد.نماد میتواند یک شیء مادی باشد که شکلش بطور طبیعی یا بر پایه قرارداد با چیزی که به آن اشاره میکند پیوند داشته باشد. نشانه یا علامت چیزی است که بر وجود یا حضور واقعیت ، کیفیت یا حالت دیگری دلالت میکند. نشانه عنصری اساسی در ارتباطات است و نشانههای زبانی (حرف ها ، واژه ها و ...)، غیر زبانی (تصاویر ، اشیاء و ...) و هر چیز دیگری را که بتوان از آن معنایی استنباط کرد، در بر میگیرد . حال سوال این است رنگ سبز نماد و یا نشانه چه می تواند باشد ؟... معنا و مفهوم این رنگ در روزهای قبل از انتخابات و بعد از آن چه بود ؟ ... چرا برخی از دیدن آن هراس دارند ؟ ... روبان سبز بر مچ دست چه پیامی را با خود همراه دارد ؟ ... آن فلان فوتبالیست در زمین مسابقه ، یا آن شهردار شهری در اروپا ، یا آن بهمان تنیسور در مسابقات ویمبلدون و یا آن خواننده پاپ یا راک در گوشه ای از جهان با بستن مچ بند و یا آویختن پرچمی سبز از سر در ساختمان شهرداری چه می خواهند بگویند ؟ ... بدون تردید اینک رنگ سبز و مچ بند سبز به نماد و نشانه ای از آزادی خواهی و عدالت جویی مردمی مظلوم تبدیل شده است و این نماد و نشانه از اذهان و قلب و جان آزاده گان پاک نخواهد شد ...
بعله دیگه همه چی تموم شد و به سلامتی برگشتیم سر جای اول ... اوضاع روبراهه و زندگی عادی در جریانه .... ترافیک و رفت و آمد و اقساط و شلوغی شهر ... عصرها موقع رفتن به خونه می تونی توی پارکهای شهر ، خانواده ها رو که از گرما به فضاهای سبز پناه آوردن ببینی ... صحبت گرما شد ناهار بساط آبدوغ خیار حتما که براهه و شبها سریال جومونگ ، منتظریم تا ببینیم بلاخره جومونگ به سوسانا می رسه یا سوسانا به جومونگ ... دو سه هقته دیگه هم فوتبال شروع میشه ، چه غم عظیمی نصیب مردم شد با نرفتن تیم ملی فوتبالمون به جام جهانی ... البته جام جهانی هدف نیست و اهداف ما ارزشهای اخلاقی است که اون رو هم با منشور اخلاقی فوتبال که امسال کاملا "من شور" بود ، بدست آوردیم ... اخراجی های سه هم که در راهه و مشکلات فرهنگی نداریم ... دو سه ماه دیگه هم کنکوری ها با سوالهای طراحان توی قرنطینه در کمال سلامت میرن دانشگاه هراسی هم ندارن چون ستاره ای وجود ندارد ... مشکلات مالی هم با پرداخت سهام عدالت و ساماندهی یارانه ها در حال حل شدنه ... عزت و کرامت انسانی و دموکراسی و قانون هم سیری چند ؟ ...اگه باور ندارید ، کافیه زحمت رفتن تا کنار پنجره رو به خودتون بدین و نظری به خیابان بیاندازید ... چنین نیست ؟ ... نه برادر ، نه رفیق ... چنین نخواهد بود ... گرگها خوب بدانند ، در این ایل غریب / گر پدر مرد ، تفنگ پدری هست هنوز / گر چه مردان قبیله کشته شدند / توی گهواره چوبی پسری هست هنوز / آب اگر نیست نترسید ، که در قافله مان / دل دریایی و چشمان تری هست هنوز / " زهرا رهنورد " یک انسان تا به چه درجه از شقاوت و صعوبت روح و قلب می تواند رسیده باشد که با ابزاری همانند چوب و چماق و باتوم و نظایر آن بر سر و روی همنوع خود می کوبد و بر تکرار و تداوم آن اصرار می ورزد ؟ ... این سوالی است که پاسخهای مختلفی برایش پیدا می کنیم ، اما بنظر می آید نتیجه گیری مشخصی نتوانیم داشته باشیم ، چرا که خود در موقعیت آن انسان قرار نداریم ... قبل از بررسی چند پاسخ مختلف لازم است اضافه کنم که مخاطب این سوال نیروهای معروف به لباس شخصی هستند نه نیروهای نظامی و انتظامی .... پاسخ اول : شاید انگیزه چنین اعمال و حشیانه ای حفاظت و صیانت از دین باشد ، با توجه به اینکه اعمال خشونت به همنوع و حتی سایر موجودات در دین مبین اسلام تقبیح شده است و اسلام دین رافت و عطوفت است و نیز اینکه طرف مقابل نیز بر همین دین است ، این استدلال بلافاصله از ذهن پاک می شود ... مگر می شود انسانی دین اسلام را شناخته باشد و اینگونه از آن صیانت کند ؟ ... پاسخ دوم : شاید انگیزه چنین اعمال و حشیانه ای بخاطر وظایف شغلی و مسئولیتهای محوله از طرف مافوق در راستای نظم و امنیت جامعه باشد ، با توجه به اینکه این وظایف بر عهده نیروهای نظامی و انتظامی می باشد این دلیل نیز غیر قابل توجیه می نماید ... پاسخ سوم : : شاید انگیزه چنین اعمال وحشیانه ای حفظ قدرت به هر قیمتی باشد ، در این خصوص نیز با همان استدلال بخش دوم مواجه می شویم ... پاسخ چهارم : شاید انگیزه چنین اعمال وحشیانه ای از بین رفتن منافع مادی و دنیوی باشد ، این استدلال زمانی قوت می گیرد که تامین منافع مادی تنها در قبال چنین اعمالی تعریف شده باشد ، بعبارت ساده تر یعنی تنها زمانی یک انسان می تواند مرتکب چنین اعمالی شود که فقط بخاطر چنین اعمالی پول گرفته باشد ... و پاسخهای دیگر ... یاد دارم جایی خوانده بودم ، انسانهایی که قیافه خشنی دارند به مرور زمان بخاطر رفتار و عکس العمل های مردم و اطرافیان نسبت به آنها ، این خشونت به قلب و روح آنها نیز رسوخ پیدا می کند ... در موضوع مورد بحث ما قضیه کاملا بر عکس می نماید ، شقاوت و صعوبت قلب و روح این انسانها به مرور بر قیافه آنها تاثیر گذاشته و شقاوت درونشان در چهرهایشان نمود پیدا کرده است ... آیا تا کنون به چهره این افراد دقت کرده اید ؟ ...
ده ها بار کامنتهای عمومی و خصوصی پست قبل را در این چند روزه خواندم و هر بار بغض های فرو خورده ام ، بی دلیل شکست ... نپرسید چرا بی دلیل ؟ ... با احترام به همه شما دوستان ، در این محفل مجازی سعی می کنم در کنارتان بمانم و ادامه دهم ، اما اینبار با " استخوان لای زخم " و به شیوه ای دیگر ...
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ " اخوان ثالث "
پی نوشت : بیانیه حمایتی هنرمندان را اینجا بخوانید ... |
|