|
باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...
|
|
|
قبل نوشت : بنظر می آید با توجه به در پیش بودن روزهای سرنوشت ساز تا انتخابات ریاست جمهوری ، شایسته است تا مطالب و نوشته های ما در قاب کوچک وبلاگهایمان به این مهم اختصاص یابد تا شاید ما نیز بتوانم گام کوچکی در تبدیل شور به شعور برداریم ...
چرا میر حسین ؟ این سوالی است که شاید دهها پاسخ داشته باشد ، اما بدون مراجعه به سوایق و پیشینه میر حسین با یک نگاه اجمالی به شعار انتخاباتی وی می توان به دلایل این چرا پی برد : ایران پیشرفته با قانون ، عدالت و آزادی تمامی آنچه در این شعار نهفته است همگی نشات گرفته از تمایلات ملی ما و نیز خواسته های کرامات انسانی ، هر آدمی است : ایران ، پیشرفت ، قانون ، عدالت ، آزادی .... آیا تک تک ما آمال و اهدافی جز این در زندگی داریم ؟ .... این یک روایت واقعی است ... لطفا این اسامی و فواصل آنها را بخاطر بسپارید : نمایشگاه کتاب ( مصلی ) – وزارت ارشاد ( بهارستان ) – بانک ( میدان جمهوری ) به نمایشگاه که وارد می شویم به مدیریت و درایتی که نمایشگاه کتاب را از محل دائمی نمایشگاهها ( که با یک ساختار تخصصی ، محیط ، فضاها ، غرفه ها ، امکانات رفاهی و جنبی و همه و همه برای برپایی نمایشگاهها تهیه و تدارک دیده شده است) به مصلی که اصولاًَ کاربری بسیار متفاوتی دارد ، منتقل کرده درود و احسنت می گوییم و نیز درود و احسنت های چند باره خود را همانند چند سال اخیر نثار طراح این فکر ناب و بکر کرده و بر مدیریت و تفکراتش غبطه می خوریم .... القصه ، در این فضای بی در و پیکر که اطلاع رسانی و تابلوهای راهنما غوغا می کنند ، آمده ایم تا مقدار قابل توجهی کتاب تخصصی فیلم و سینما تهیه کنیم و به رسالت خویش عمل نماییم ( هر چند دیده می شود دیگران نیز به رسالت خویش عمل کرده و درصد کثیری از ناشران با دریافت سوبسید (یارانه) های قابل توجه اقدام به نشر کتابهایی با موضوعات مشابه ... ( بماند ) نموده اند ) ... بهمین منظور با نامه ای که جهت تهیه بن کتاب از یک ارگان اداری در دست داریم به ستاد اجرایی نمایشگاه مراجعه می کنیم ... نامه توسط رئیس پاراف شده و گفته می شود جهت عقد قرارداد بایستی به وزارتخانه مراجعه کنیم و عملا یک روزمان به هدر می رود چرا که آنروز جمعه و وزارتخانه تعطیل است ... ساعت 8 صبح شنبه وارد وزارت ارشاد شده و مراحل تایپ نامه ها و عقد قرارداد را طی نموده و ساعت 11 بسمت مصلی روان می شویم ، چرا که بایستی نامه ها و قرارداد توسط رئیس در مصلی امضا شوند ... رئیس هم که رئیس است و باید بصورت مستمر نظم موجود در نمایشگاه را کنترل و به سالنها سرکشی کند ، لذا سر جایش نیست .... پس از مدتی پرس و جو و نیز جستجو در لابلای یک مصاحبه رادیویی نامه و قراردادها به امضا رئیس رسیده و بسمت وزارت ارشاد روان می شویم .... چرا ؟ چونکه بایستی نامه ها و قراردادها در وزارتخانه شماره و تاریخ و مهر بخورند ... با انجام موفقیت آمیز این مرحله ساعت 13 با اتوبوس بسمت میدان جمهوری رهسپار می شویم ، چرا هم ندارد چونکه بن ها را باید از بانکی واقع در میدان جمهوری دریافت کنیم و وسیله ای هم جز اتوبوس در این مسیر تردد نمی کند ... القصه ساعت 13 و 25 دقیقه مدیر وبلاگ حفره لابلای اتومبیل های گرفتار در ترافیک با کیف و دم و دستگاه و کلی پز مدیریتی اش دیده می شود که بسمت بانک می دود تا مبادا بانک تعطیل شده و تلاشهای مذبوحانه اش به ثمر ننشیند .... ساعت 15 مسرور و سرمست از موفقیت بدست آمده روی صندلی مترو ولو شده ایم و من ( مدیر وبلاگ حفره ) به این می اندیشم که مثلاًَ چرا رئیس یک تایپیست در نمایشگاه مستقر نکرده و با بانک ( که کلی دستگاه خود پرداز و دیر پرداز در نمایسشگاه مستقر کرده است ) هم هماهنگ ننموده تا تمامی این مراحل در نمایشگاه انجام گیرد و یا مثلا به کسی در وزارتخانه حق امضاء نداده است و یا مثلاًَ ... به مصلی که می رسیم به این مثلاهای خود می خندم ، چرا که رازهای یک مدیریت پایا و مستدام همین است که هست و گرنه اگر کسی همانند افکار ابلهانه من عمل نماید چیزی جز مدیریت وبلاگ حفره نصیبش نمی شود ... پی نوشت : ما هر چه در این نمایشگاه بدنبال هاله دود ( با هاله نور اشتباه نشود ) ، دوربین عکاسی و درخت گشتیم تا از پس آن دیده به جمال مدیر وبلاگ جهانی "ترقه" جناب " عین جیم " روشن نماییم ، موفق نشدیم ... اول : اوایل انقلاب و آن هنگام که تفکیک زن و مرد در مراودات اجتماعی تبدیل به قانون شده بود بیاد دارم دراتوبوسها ، قسمت مردان و زنان بوسیله میله ای که برای حد فاصل دو صندلی طراحی شده بود جدا می شد... این نگرش آن اوایل بقدری افراطی بود که در همین مرز از سقف اتوبوس یک پارچه برزنتی نیز آویزان می کردند تا حتی چشم مردان و زنان بهمدیگر نیافتد تا مباد بدام شیطان افتاده و مرتکب گناه شوند... نتیجه این کار مضحک و خنده دار بود ، طوری که زن و شوهری که در ازدهام سوار اتوبوس می شدند ، نمی توانستند همدیگر را موقع پیاده شدن آگاه سازند چرا که نه می توانستند یکدیگر را ببیند ( تا با ایما و اشاره با هم صحبت کنند ) و نه می توانستند یکدیگر را صدا بزنند ( چرا که این خود نوعی گناه محسوب می شد ) ... این جدا سازی در جامعه در مکانهای مختلف مثلاًَ پلکان مربوط به خواهران و برادران ، ورودی خواهران و برادران ، صف خواهران و برادران و ... به وفور و اشکال مختلف در تمامی این سالها دیده شده است بطوریکه باعث بروز مشکلات و ناهنجاریهای مختلف اجتماعی در سطوح مختلف مردم گردیده که ذکر آنها در این مجال نمی گنجد .... دوم : کسانی که مسافرتهای برون مرزی داشته اند شاید شاهد بوده اند در ممالکی که برای نوع پوشش مردم مخصوصاًَ زنان محدودیتی وجود ندارد و نیز به اینگونه مراودات بعنوان مشکل اساسی زنان و مردان نگریسته نمی شود ، چگونه رفتارهای بدون دغدغه و خالی از ناهنجاریها بر زندگی مردم آن ممالک حاکم است... در یک مسافرت برون مرزی ( که از روی شانس و اتفاق نصیبم شده بود ) احساس می کردم تنها کسی که این حس باعث دغدغه و برهم زدن تمرکزش است من هستم و نیز احساس می کردم تنها کسی که به چشم چرانی مشغول است باز هم من هستم .... سوم : آیا واقعاًَ رفتارهای ما در جامعه نشات گرفته از افراط و تفریط های بدون مطالعه این شکلی تحمیل شده بر ما نیست ؟ ... من معتقد بی بند باری و آزادیهای لجام گسیخته نیستم و شاید بعضی از قوانین اینچنینی همانند جداسازی اتوبوس ها به فرم امروزی را کار صحیحی بدانم ، اما آیا تاثیر همان پرده اتوبوس ، یا جدا سازی پلکان و یا ورودی زن و مرد و یا استفاده از کلمات " خواهر و برادر " بجای " زن و مرد " و یا " دختر و پسر " بطور ناخود آگاه بر من آن رفتاری را که ذکرش رفت نگذاشته است ؟... آیا نوع پوشش ، رفتار و روابط اکثریت قریب به یقین مردم ما در محافل خصوصی و خانوادگی ناشی از اعمال محدودیتهای کارشناسی نشده در طول سالیان نبوده است؟ ...
+ 88/02/07
- حفره
درپی درج قسمت اول مستندی با موضوع " این مردم احساساتی " در وبلاگ جهانی ترقه بدینوسیله قسمت دوم این مستند به شرح ذیل به استحضار دوستان می رسد ... خواهشمند است بصورت تصویری مطلب ذیل را بخوانید /// آقای مهندس عین جیم سرکار در حالی که پشت هاله ای از دود سیگار و یا پیپ و یا قلیان ( زیاد مهم نیست دود چه دودی است ، مهم اینست که اصلاًَ تصویرش دیده نمی شود – دقت کنید که با هاله نور اشتباه گرفته نشود ) پنهان شده به ناگاه متوجه مکالمه تلفنی همکارش خانم ف . ف می شود و از آنجایی که کنترل حس شنوایی دست خودش نیست به ناچار مجبور می شود به مکالمه همکارش که خواهی نخواهی از مدتها پیش نسبت به او حس خاصی پیدا کرده ، گوش فرا دهد و از آنجایی که از فاصله بین میز او تا میز همکارش صدا بخوبی منتقل نمی شود و نیز از آنجایی که کنترل حس شنوایی اش دست خودش نیست ، مجبور می شود بسمت میز خانم ف . ف برود ... القصه آقای عین جیم در حالی که برای رد گم کردن کتاب مدیریت را جلوی صورت خود گرفته ( البته باز هم مهم نیست کتاب چه کتابی است ، مهم اینست که چهره او دیده نمی شود ) به خانم ف . ف نزدیک می شود ( ناگفته پیداست که عین جیم از این مکالمه فقط صدای خانم ف . ف را می شنود و البته این برای او کافی است چرا که مدتی است حس خاصی نسبت به او پیدا کرده است ) ... اینطرف مکالمه ( خانم ف . ف ) : زندگی شون خیلی سخت شده ... خونه رو که فروختن .... اون از دختر بزرگشون با اون مادر شوهرش ... اون هم از کوچیکه ...راستی لیلا رو دیدی برگشت ... در این لحظه عین جیم که به نزدیکی خانم ف . ف رسیده است ، اسم لیلا تمرکزش را بهم می زند ( با خود می اندیشد خوب شد حالا خانم ف . ف نشد ، لیلا خانم که هست )... اینطرف مکالمه ( خانم ف . ف ) : دختر کلی گریه کردم ... بجان خودت از شب تا صبح چشم روی چشم نذاشتم ... بیچاره مادرش ... در این حین چشم عین جیم به قسمتی از ساق پای خانم ف . ف که از شلوار بیرون زده ، می افتد و به کلی حواسش پرت می شود ( همانگونه که ذکر شد عین جیم مدتی است نسبت به خانم ف . ف حس خاصی پیدا کرده است ) ... اینطرف مکالمه ( خانم ف . ف ) : چرا شهزاد رو نمی گی با اون همه بدبختی و دربدری ... راستی نفهمیدی چیکار میکنه روز بروز خوشگل تر می شه ... عین جیم که شیرازه مکالمات خانم ف . ف از دستش در رفته (در حالی که همچنان چشم به اون جایی که قبلاًَ اشاره شد دوخته) با خود می اندیشد : حالا ف . ف نشد ، لیلا ، لیلا نشد شهزاد ، اون چه زیاده دختره اونم برای من ... اینطرف مکالمه ( خانم ف . ف ) : واله با اون چشم و ابرویی که بهلول داره هر کی هم که جای زن عموش بود بهش می گفت بعله ... من هم گاهی وقتها هوس می کنم که .... با شنیدن اسم بهلول ، عین جیم که همچنان به آن نقطه خیره مانده ، رگ غیرتش متورم شده و غرغر می کند ، که در این هنگام خانم ف . ف متوجه حضور او در نزدیکی خودش می شود ... خانم ف . ف : کاری داشتین آقای مهندس عین جیم ... عین جیم که نمی تواند از آن نقطه چشم بردارد ، همچنان بفکر رقیب عشقی خود بهلول است ... خانم ف . ف که متوجه نگاههای عین جیم شده خودش را جمع و جور می کند و به مکالمه پایان می دهد : آقای عین جیم می تونم کاری براتون بکنم .... عین جیم بخود می آید و در حالی که با دستپاچگی می خواهد خود را عادی نشان بدهد می گوید : ببخشيد فضولي ميکنم اتفاقي که نیافتاده ؟ ... ميتونم کمکتون کنم ؟ ... منم مثل برادرتون... خانم ف. ف : ای آقا!! الان صد و ده قسمته هیش کی نتونسته کاری بکنه ، حالا شما می خواین چیکار کنید ؟ ... عین جیم دوباره نگاهی به همان نقطه مذکور می اندازد و با کمال تاسف می بیند که آن نقطه با شلوار پوشانده شده است با صدایی لرزان می گوید : من نگران شما شدم ... خانم ف . ف : حالا دیگه تا هفته بعد باید صبر کنیم و ببینیم این قسمت چه اتفاقی می افتد ... عین جیم در حالی که سر بزیر انداخته بسمت میز خود می رود تا دوباره در پشت هاله ای از دود ( نوعش مهم نیست – با هاله نور هم اشتباه نشود لطفاًَ ) پنهان شود ... او بیاد دوست بیچاره اش حفره می افتد که قبل از عید چگونه با قرض و وام و مساعده تلویزیون LCD خریده بود تا بلکه بتواند شب ها مسابقات فوتبال اروپا و فیلمهای مورد علاقه اش را تماشا کند و لذت ببرد ، اما حالا مجبور است به همون تلویزیون قدیمی اکتفا کند ، چرا که اهالی خانه ( با سیمی که از همسایه کشیده اند ) هر شب سریالهای چندین صد قسمتی کشور همسایه ( ترکیه ) از قبیل هزار و یک شب ، فصل خزان ( Yaprak Dukum ) و عشق ممنوع را به نظاره می نشینند ... |
|