این روزها بازار نوشتن عیدانه و تبریک های مختلف و چیدن هفت سین و از این قبیل موارد در رسانه ها و وبلاگها گرم است و بدون شک دیگر کسی حال و حوصله خواندن اراجیف من را نخواهد داشت که من نیز قصد نوشتن همچین مطلبی را ندارم ...
در سالی که گذشت در این دنیای مجازی سعی کرده ام هر هفته تقریباً یک پست جدید داشته ( چیزی در حدود پنجاه پست ) و از دغدغه های همیشگی خود بنویسم ... فیلم ، سینما ، ورزش ، ناهنجاریهای اجتماع ، مسایل سیاسی و نیز دلنوشته هایی که شاید درهیچ جای دیگر مجال بازگو کردن آنها را پیدا نمی کردم و بنوعی سعی کردم حفره ای کوچک باشم بر دیوار روزمره گی تا شاید تلنگری ساده زنم بر ذهن های خسته... تلاش کردم تمامی مطالب جدید اکثر دوستان را بدقت بخوانم و نظری در شان نویسنده و نوشته بنویسم که این کمترین ادای وظیفه در حق دوستان است ... با اکثر دوستان در این محیط مجازی آشنا شدم و این را غنیمت می شمارم ... همچنین بدون دستکاری در آمار بازدیدها ، چیزی در حدود هشت هزار نفر از وبلاگ حفره بازدید داشته اند که این را نیز غنیمت می شمارم ...
اما سال آینده ... سال آینده بنظرم سالی پر افت و خیز خواهد بود که انتخابات ریاست جمهوری شاید از مهمترین رویدادهای آن باشد امیدوارم شعور سیاسی مردم به حدی بالا رفته باشد که بدور از شور و حرکت های پوپولیستی توان درک و شناخت مسیر صحیح رسیدن به آرامش و آسایش خود را داشته باشند ... امیدوارم سال آینده همواره همراه باشد با :
اول سلامت تن و در ادامه سلامت روح و اخلاق ... دوم تامین مالی تا حدی که محتاج به غیر نباشیم ... سوم قرار گرفتن در مسیر رسیدن به کرامات انسانی یعنی آزادی و عدالت در سایه معنویت ...
من نیز شاید همچون خیلی ها چند روزی نباشم که باز خواهم گشت انشاء اله ... اگر قصوری در سر زدن به وبلاگ ها و یا پاسخ دادن به کامنتها مشاهده کردید ، حتماً که به عمد نیست ...
با یادی از رفتگان و نیز خسرو شکیبایی عزیز ، آرزومند پایداری شادی هایتان هستم ...

قبل نوشت : امیدوارم با خواندن این مطلب به تریج قبای هیچ کسی بر نخورد ...
اصولا ما ایرانی ها انسانهای آداب دان ، خوش برخورد و خوش رفتاری هستیم و کسی نمی تواند منکر این قضیه شود ... اگر قبول ندارید یک سری به ادارات بزنید و یا در فروشگاهی هنگام خرید مثلاً پیراهن چندین نوع را امتحان کنید و یا هنگام سوار و یا پیاده شدن از تاکسی کمی درب تاکسی را محکم بزنید تا به اینکه انسانهای خوش برخورد و آداب دان و خوش رفتاری هستیم پی ببرید ...
دو سه روز قبل هنگام خرید نرم افزاری وقتی در قبال شنیدن قیمت نرم افزار به شوخی به صاحب فروشگاه گفتم : چقدر گران ؟ ... فروشنده در کمال خوش برخوردی پاسخ داد : می گم ارزانش کنند ... من نیز که طبیعتاً واجد همان آداب ( خوش رفتاری و خوش برخوردی ) هستم به او گفتم : حتماً همین کار را بکن ... و اگر کمی در آن فروشگاه می ماندم شاید کار به زد و خورد هم می کشید چرا که ما انسانهای خوش برخورد و آداب دانی هستیم ...
این یک حقیقت است که نیاکان و اجداد ما دارای فرهنگ و آداب و سنن قابل احترام و شایسته ای بوده اند اما این واقعیت را هم نمی توان انکار کرد که ما گند زده ایم به تمامی آن فرهنگ و سنن و اعتقادات ... مدام دم از بهترین مردم ، بهترین تماشاگر ، بهترین فرهنگ ، مردم همیشه در صحنه ، مردم مومن و مندین و از این گونه اراجیف می زنیم و به خورد همدیگر می دهیم و بدیهی ترین امور را آشکارا نفی و نهی می کنیم (کافی است دو سه روز همین شب عیدی در کوچه و بازار و ادارات و خیابانها گشت بزنید تا این بدیهیات را ملاحظه فرمائید ) در حالی که در نگاهی گذرا به همین دو سه سال گذشته به وضوح پس رفتهای فرهنگی و اعتقادی را می توان مشاهده نمود ... نمی دانم کسی می تواند به این سوال ساده پاسخی داشته باشد یا نه : که اگر ما بهترین هستیم ( در تمامی زمینه ها همانگونه که می گویند ) چرا هر سالمان دریغ از پارسال است و ...
گویند در بلاد کفر و استعمار و استثمار ، آنجایی که بویی از انسانیت نبرده اند و انسانها ارزشی ندارند و ایمان و اعتقادات یعنی کشک ، وقتی برای خرید به فروشگاهی وارد می شوید فروشنده ها از این که آن فروشگاه را برای خرید انتخاب کرده ای از تو سپاس گذاری می کنند و هنگام خروج نیز هر چند چیزی هم نخریده باشی آرزوی دیدار مجدد شما را می کنند ...
فردی که مقیم یکی از همین بلاد است روایت می کرد که روزی در اتوبان در حال مسافرت از شهری به شهر دیگر بودم که از پنجره اتومبیل آشغالی را به بیرون پرت کردم ... اتومبیلی که در حال سبقت از من بود با اشاره دست به من فهماند که کار اشتباهی کرده ام ، من نیز با اشاره دست به او حالی کردم که برو گم شو و یا ( فحش ) ... چند روز بعد احضاریه ای بدستم رسید که مرا به دادگاه فرا خوانده بود . با کمال تعجب به دادگاه مراجعه کردم و دیدم همان راننده کت و شلوار پوش و کراوات زده ، تر و تمیز آنجا منتظر نشسته و از اینکه حقوق شهروندی را رعایت نکرده ام از من شکایت کرده است ... پس از پرداخت جریمه ای سنگین تازه بعد از سالها فهمیدم که در چه سرزمینی زندگی می کنم ...
پی نوشت : مخلص جان ، دوست دیرین و آقای افتخار ، هنرمند با دانش و فهیم ، هر دو برایم عزیز و قابل احترام اید... بهمین دلیل کامنت هر دو را از بخش نظرات پست قبل حذف نمودم ...
در تاریکی کلید را که چرخاندم ، صدای افتادن کاغذ بروی زمین را شنیدم ... با دیدن امضای استوار یکم ، پشت هر دو کاغذی که از لای درب بروی زمین افتاد بودند ، فهمیدم که موضوع مربوط به دادگاه و این قبیل چیزها باید باشد ... یکی از نامه ها مربوط به هشدار در خصوص به اجرا گذاشتن سفته بانکی توسط یکی از بانکهای دولتی بود و دیگری مربوط به احضاریه دادگاه ... اول کمی ترسیدم اما بلافاصله با دیدن نام و نشان نامه ها متوجه شدم که هیچ کدام از احضاریه ها مربوط به ما نبوده و بر حسب اشتباه ! به در خانه ما انداخته شده اند ...موضوع جالبی که جلب توجه می کرد این بود که نام و نام خانوادگی موجود در احضاریه ها و همچنین آدرسهای مربوطه ، علاوه بر اینکه با همدیگر فرق می کردند ، هیچکدام با نام و نام خانوادگی من یا پدر مشابه نبوده و آدرس نوشته شده در نامه ها نیز با آدرس پستی خانه ما فرق می کرد ... تعجب و جای سوال در این بود که استوار وظیفه شناس این نامه های به ظاهر مهم و سفارشی را بر چه اساس و معیاری به در خانه ما انداخته و این مسئولیت سنگین را چرا اینگونه از سر وا کرده بود ؟... بدیهی است آن هشدار بانکی و یا آن احضاریه اگر به موقع بدست صاحبان اصلی خود نرسند ، اقدامی در خصوص آنها صورت نگرفته و بار حقوقی بدنبال خواهند داشت ...
همچنان که در شعف این مسئولیت و وظیفه شناسی استوار یکم بودم در دلم به او و درایتش احسنت می گفتم و محاسبه می کردم که در این دیار به تعداد انگشتان دست اگر همچین مسئول وظیفه شناسی پیدا می شد بدون شک این دیار به بهشت تبدیل می گشت ...
می پرسید چرا ؟ ...
اول: بدلیل عدم اطلاع از شکوایه های مطرح شده ، هیچ مجرم ، متهم و شاکی به دادگاه راه نیافته و آمار درصد جرم بهمین دلیل ساده و روشن بسیار پایین می آمد ...
دوم : رواسای دادگاه ها و قضات و سایر کارکنان با انبوهی از ارباب رجوع و شاکی و متشاکی روبرو نبوده و مجبور نمی شدند با رای های آن چنانی حقی را نا حق کرده و خدای ناکرده در این راه ظلمی را بر کسی متحمل کرده و باز هم خدای نا کرده در این راه " زیر میزی" و یا "خشکه ای" دریافت کنند ...
سوم : کسب و کار این وکلای مفت خور هم کساد شده و می رفتند پی کار دیگر ( مثلاً دلالی ) و اینچنین در رونق اقتصادی کشور سهیم می شدند ...
چهارم : انبوهی از بورکراسی و کاغذ بازی اداری کم شده و علاوه بر صرفه جویی در مصرف آب و برق و کاغذ ، وقت گرانبهای متهمین و شاکیان و متشاکیان در پیچ و خم اداری تلف نمی شد و جملگی می رفتند پی کسب و کار خود ..
پنجم : کلاً وقت نیروی انتظامی بیهوده و بی هدف تلف نمی شد و با توجه به نیروی مازاد و بیکاری که روی دست این نیرو می ماند ، با به اجرا گذاشتن طرح فروش خدمت سربازی در رونق اقتصادی کشور سهیم می شدند و می توانستند پاداش همچین استوار و پرسنل وظیفه شناس و مسئولیت دانی را بموقع پرداخت نمایند ...
ششم : بانکها بجای به اجرا گذاشتن سفته و چک های بی محل مشتریان می رفتند پی دادن وام و حمایت مالی از بنگاههای زود بازده و در رونق اقتصادی مملکت سهیم می شدند و بانک مرکزی بجای چاپ سفته های بدرد نخور به چاپ اسکناس می اندیشید و ...
هفتم : ...
از ذکر سایر مزایا خودداری می کنم چرا که بخوبی می دانم همه شما بخوبی بر محسنات آن آشنا و واقف هستید ....
بدون تردید نمی توان منکر مزایای موبایل شد و بدون در نظر گرفتن این مزایا از مضرات آن سخن گفت که در این نوشته نیز قصد چنین کاری نیست ... یکی از کاربردهای نامحسوس و غیر مستقیم موبایل ، دروغ سنج بودن این وسیله است ... بدون شک همه ما به نوعی در تاکسی ، اتوبوس و سایر مکانهای اجتماعی شاهد مکالمه افراد مختلف با موبایل بوده ایم و ناخودآگاه متن مکالمات را نیز شنیده ایم ... بسیار اتفاق افتاده است که افراد مذکور در صحبتهای خود دروغهای مختلف را به طرف مقابل گفته اند ، در حالی که همه ما در آن محیط شاهد آن دروغ واضح بوده ایم . بعنوان مثال فرد در حالی که فرسنگها از مکانی دور بوده بدروغ به طرف مقابل می گوید که در آن محل و یا نزدیکی آن محل حضور دارد و یا موقعیت و مکان فعلی خود را به دروغ جای دیگری عنوان می کند و ....
چه اتفاقی افتاده است که ما اینگونه و براحتی و بدون هیچگونه ابایی از دیگران لب به دروغ باز می کنیم و به دوستان و آشنایان و حتی نزدیکترین کسان خود ( پدر ، مادر ، خواهر ، برادر ، همسر و فرزند ) مثل آب خوردن دروغ می گوییم ؟ ... دروغ هایی که شاهدان به عینه ناظر این عمل وقیح ما میباشند ... چه شده است که فرهنگ دروغ گویی و دروغ پراکنی در جامعه ما اینگونه رواج پیدا کرده و به سهل ترین ابزار دست ما تبدیل شده است ؟ ... چه شده است ، مایی که فرهنگ خود را غنی از ارزشهای والای انسانی می دانیم و خود را متمدن ترین و متدین ترین ( توجه کنید که در دین ما نیز این عمل جزو گناهای کبیره به حساب می آید ) انسانهای دنیا می دانیم ، در عمل فرسنگها و سالیان دراز با تمدن هایی که همیشه به دیده تمسخر از آنها یاد می کنیم ، فاصله گرفته ایم ؟ ...
آیا در جامعه ای که در هرم آن ( مدیر ان ، وزرا ، وکلا ، رهبران و منتتخبین مردم ، سیاسیون و ... ) مثل آب خوردن به این عمل اهتمام می ورزند و در واضحات و مبرهن ات در مقابل دیده گان میلیونها بیننده تلوزیونی اقدام به دروغ گویی و دروغ پراکنی می کنند ، از قاعده این هرم انتظاری بیش از این می توان داشت ؟ ....