|
باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...
|
|
|
در طول شانزده ، هفده سال تحصیل بیاد ندارم بجز شب امتحان روزهای دیگر به درس خواندن اقدام کرده باشم ... به همین خاطر معمولاً شب امتحان انرژی زیادی صرف می کردم و بلافاصله پس از امتحان به یکباره از تمامی داشته ها و خوانده ها تهی می شدم ... تصور کنید لگن ظرفشویی پر از آبی را که یهو درپوش آبراه آن برداشته شود ، آب لگن در عرض چند ثانیه به یکباره تخلیه می شود ... بعد از امتحان چنین حالتی به من دست می داد و از هر گونه انرژی و اندوخته تهی می شدم ... هفته ای که گذشت با کلید خوردن تصویر برداری فیلم اخیرم شروع شد و با جشنواره رحمت , میهمانان مدعو و برنامه های در نظر گرفته شده ادامه پیدا کرد و با اتمام تصویر برداری فیلم و سرماخورده گی به پایان رسید ... اکنون تهی از هر گونه انرژی و ایده همان حس لگن ظرفشویی در من پدیدار گشته است .... خوشحالم بازگشت از این غیبت چند روزه ، همزمان شده است با طولانی ترین شب سال ... به دوستان گفته بودم که شب یلدا در کنار هم خواهیم بود ..... برای خالی نبودن عریضه بروید به ادامه مطلب.... اول: مدتی نبودم ... مدتی دیگر نخواهم بود ، شاید ده روز دیگر و یا کمی زودتر برگردم ... برخواهم گشت و تمامی مطالب دوستان را خواهم خواند ( هر چند شاید برای کسی مهم نباشد که من مطلبش را بخوانم و یا نخوانم ) ... دوم : در این مدت حسابی به کارهای جشنواره و نیز پیش تولید فیلمم گرفتار بودم ... گفتنی بسیار است ... این چند خط را آمدم و نوشتم تا بگویم هنوز هستم ... سوم : بعد این همه سال هنوز هم وقتی میخواهم کاری را شروع کنم استرس دارم ، شب ها بی خوابی میزند به سرم و خوابم نمی برد ... تصاویر مختلف از پلانهای فیلم توی سرم چرخ میخورند و ذهنم را درگیر خود می کنند ... همیشه همینطوری بوده و استرس و هیجان ناشی از ساخت فیلم همواره برایم لذت بخش و شادی آور بوده است ... بدون تردید بهترین لحظات عمر من در روزها و ساعاتی سپری می شود که مشغول ساخت فیلم هستم و چه شادی و فرحی بالاتر از این که آدمی لحظات زندگی خود را در کنار آنچه که عاشق اش است سپری کند ؟ ... اگر خدا بخواهد کار فیلم جدید خود را که تخم لق آنرا عمو در دامن من گذاشت شروع خواهم کرد ، آن رفیق آرتاوریژنشین، که مدتها قبل دعوتش کردم برای کار و کمک ، بدلیل طولانی شدن روند تولید و مشغله ای که برایش بوجود آمد ، تنهایمان گذاشت ... دوست دیگری نیز اگر ساکن ناکجاآباد نبود شاید کمک حال خوبی می شد برایم در این روزهای سخت ... بدون شک باز خواهم گشت شاید با مطالب و نوشته هایی از اتفاقات این چند روزه ... نمی دانم کسی منتظر من خواهد ماند ؟ .... جشنواره "وحدت " از معدود جشنواره های ایران بود که روزگاری در شهر تبریز برگزار می شد و محملی بود برای فیلمسازان جوان که فیلمهایشان دیده شده و داوری شوند ... سالها بعد بدلیل از بین رفتن موضوعیت و نیز به همت مسئولان ، جشنواره تعطیل و از یادها فراموش شد ... با وقفه ای حدود یک دهه دوباره مسئولان بر آن شدند تا در این جشنواره بازاری که در کشور برپاست جشنواره ای بنام " رحمت " برگزار و دبیر خانه دائمی جشنوار را دوباره در شهر پیر تبریز ایجاد نمایند و امسال سومین سالی است که جشنواره در روزهای پایانی آذر ماه برگزار خواهد شد.... مسئولیت برنامه ریزی و نیز برنامه های جنبی امسال بعهده من گذاشته شده است و من برای پر بار شدن و افزودن بار آموزشی جشنواره قصد کردم تا از عده ای اساتید و صاحب نظران حیطه فیلم جهت تشکیل " ورک شاپ "ها دعوت بعمل آورم ... در این نوشته کاری به نحوه برگزاری و کیفیت جشنواره ندارم و قصدم از نوشتن این مطلب بازگویی عکس العمل کسانی است که از آنها برای حضور در این کارگاهها دعوت بعمل آورده ام ... خانم مینو فرشچی ( فیلمنامه نویس ) اولین کسی بود که با او تماس گرفتم ... با کمال میل ابراز علاقه نمود تا در این کارگاه ها حضور داشته باشد و حتی برای موضوع سایر کارگاه ها نیز پیشنهاد هایی داد و طی زحمتی که کشید زمینه حضور آقای جمشید ارجمند ( منتقد ) را هم فراهم نمود... او بقدری صمیمی و دوستانه با تقاضاهای من برخورد می کرد که حتی شماره موبایل و تلفن منزل چندین نفری را که از او درخواست کرد بودم ، پیدا کرد و طی تماسی به من داد ... آقای بهرام دهقان ( مونتور ) نیز با کمال احترام و بسیار مودب برای برگزاری کارگاه دو روزه ابراز تمایل نمود و آدرس خود را برای ارسال بلیط هواپیما در اختیار من گذاشت .... خانم فاطمه معتمد آریا ( بازیگر ) پس از چندین بار تماس ، خودش با من تماس گرفت ( با اینکه مرا نمی شناخت ) و کلی عذرخواهی از اینکه سر صحنه بوده و نتوانسته به تلفن جواب بدهد و خیلی مودب و متین حضور خود را مشروط به برنامه کاری خودش نمود . اما دعوت از آقای ............ ( استاد دانشگاه – تصویر و نور ) داستان دیگری داشت . بعد از کلی خواهش و تمنا از طریق یک دوست و کلی ناز و ادا از طرف استاد مذکور ( که مثلاً باید پروازش حتماً از طریق هواپیمایی ماهان باشد و اگر هواپیما تاخیر داشته باشد تکلیف چیست و ... ) مقرر شد من روز و ساعت حضور او را هماهنگ کنم ... پس از تماس با وی و تکرار همان موارد ذکر شده و شنیدن پاسخ من که والله ، بخدا سقوط و تاخیر و کنسل شدن پرواز هواپیما دست ما نیست و غیره مقرر شد طی یک دعوتنامه رسمی از وی دعوت بعمل بیاوریم و ... در ادامه صحبتها پرسید که حق ا لزحمه وی چقدر خواهد بود و من که انتظار همچین سوالی را از وی داشتم ، گفتم چیزی در حدود دویست هزار تومان ( برای یک روز ) و مقداری سوغات تبریز ( آجیل و شیرینی و صنایع دستی و ... ) که یک دفعه لحن صحبت ایشان عوض شد و گفت بهتره شما شماره حساب خودتان را بمن بدهید تا من مقداری پول به حسابتان واریز کنم ... و بعد شروع کرد که شما با این روشها نمی توانید به مقابله با تهاجم فرهنگی بروید و کلی حرف دیگر ... و صدای من را که می گفتم دکتر من نه کارمند ارشاد هستم ، نه دغدغه مقابله با تهاجم فرهنگی رو دارم و نه در توان من است که با این مقوله مقابله کنم ، اصلاً نمی شنید .... در نهایت از این استاد دانشگاه که در بسیاری از برنامه های سینمایی تلویزیون بعنوان مجری و کارشناس حضور پیدا می کند خواستم رقم درخواستی خود را بگوید تا بلکه من توانستم کاری بکنم که گفت اختلاف رقم بقدری زیاد است که قابل حل شدن نیست و لزومی ندارد تا بازگو شود و خواست تا بگوش مسئولان برسانم که او با این پول حتی از رختخواب بلند نمی شود تابه آشپزخانه برود و این پول فقط حق الزحمه استارت زدن ماشین اش است و تشکر از من و یا علی یا علی یا علی آخرین جمله او برای خداحافظی با من بود .... تلفن که قطع شد با خود می اندیشیدم این تهاجم فرهنگی یعنی چه ؟ ....
مدتی است بخاطر یافتن محل تصویربرداری ( لوکیشن ) فیلم جدیدم بدنبال کوچه ای قدیمی با بافت سنتی هستم و به جرات می توانم بگویم بسیاری از محله های قدیمی شهر و کوچه ها و سوراخ سنبه های آنها را گشته ام ... اما تا کنون نتوانسته ام به آنچه که می خواهم برسم و دلیل آن ساخت و سازهای جدید و خانه های نوسازی است که در لابلای خانه ها قدیمی و سنتی سر به آسمان گذاشته اند و بافت موجود را عوض کرده اند ... حتی در تنگ ترین کوچه و پس کوچه ها که بنظر عبور ماشین آلات و تجهیزات به سختی ممکن می نماید ، خانه ای با شکل و شمایلی متفاوت قد برافراشته و به امثال من دهن کجی می کند ... من مخالف مدرنیته و حرکت جامعه و زندگی روزمره همپای آن نیستم اما معتقدم در کنار تمامی اینها ، سنت ها و رسم و رسوم های نیک و شادی آور گذشته باید حفظ شوند و ما در گوشه ای از زندگی روزمره خویش جایی و فرصتی برای آنها داشته باشیم ... فرصتی و مجالی برای نشستن در کنار سماور نفتی پدر و خوردن چای در استکان کمر باریک ، فرصتی برای نشستن بروی تخت گوشه حیاط و تماشای بازی کودکان در باغچه های سبزی و گل ، فرصتی برای خوردن هندوانه ای که درون حوض حیاط خنک شده است ، فرصتی برای گوش دادن به قصه شب رادیو ، فرصتی برای خوردن نان و پنیر و سبزی حیاط ، فرصتی برای رفتن زیر کرسی ، فرصتی برای استشمام بوی رب خانگی ، فرصتی برای بازی در پستو و اندرونی های خانه ، فرصتی برای پارو کردن برفهای حیاط ، فرصتی برای .... شاید خیال باطلی باشد رسیدن به این نوستالژی های لذت بخش اما من به آنها می اندیشم هر چند که بگویند گذشت ، تمام شد ... در سکانسی زیبا از فیلم " سلطان " ( مسعود کیمیایی ) فریبرز عرب نیا ( سلطان ) که هدیه تهرانی را بر ترک موتور خود دارد وسط بزرگراه می ایستد ، از موتور پیاده می شود و مستاصل و درمانده اینطرف و آنطرف می رود و پا به زمین می زند به دختر می گوید : " اینجا خونه ما بود ، مادرم سماورش همیشه روشن بود ، همیشه ... ... شهر شده عین بهشت اما ..." حرفش را نمی تواند ادامه دهد چرا که حرفی برای گفتن ندارد ...
|
|