تبليغاتX
حفره

باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...

 


دردوران گذر از نوجوانی به جوانی آن هنگام که هر آدمی با پرسش های گوناگون در خصوص چرائی این زندگی روبرو می شود ، دیدگاه عجیب و احمقانه ای نسبت به زندگی پیدا کرده بودم . بگونه ای که تمام مناسبات زندگی را اراده تغییر ناپذیر خدا پنداشته و هرگونه تلاش و کوشش در جهت رفع و حل و فصل مسائل را بیهوده می دانستم ... حتی بیاد دارم در زلزله گیلان که یک فاجعه بزرگ انسانی بود بطرز ابلهانه ای سعی می کردم هیچ گونه احساسی نسبت به این حادثه نداشته باشم ، این حماقت تا به حدی بود که حتی در اتوبوس در برابر خواسته درونی خود مبنی بر دادن صندلی ام به پیران و کم توانان به شدت مقاومت کرده و برای خود دلایل فلسفی و عرفانی می تراشیدم ...

بعد ها و پس از گذر از این دوران و ورود به دانشگاه و حیطه فیلم با دیدگاه های دیگری که به نوعی دیگر احمقانه بودند به زندگی می نگریستم ... در این ایام می پنداشتم بعنوان کسی که مدارج علم و ترقی را می پیمایم بایستی به کل در خدمت جامعه بشری بوده و برای آبادانی و خوشبختی مردم این سرزمین تلاش کنم و بعنوان یک مصلح اجتماعی خود را فدای جامعه و مردم نمایم .... از دیدن فلاکت و بدبختی مردم و کشور بشدت متاثر شده و بجای دولتمردان و صاحب منصبان برای خدمت به آب و خاک این سرزمین دست و پا می شکستم ....

بعدها که به کل وارد اجتماع شدم ، در دنیای کاری با مناسبات ، روابط و ساختارهای جامعه آشنائی پیدا کرده و احمقانه بودن افکار گذشته ام ، بیش از پیش برایم علنی گشت ... در این دوران دریافتم آنچه در کتابها و کلاسها خوانده و تدریس می شود فقط در فضای کلاسیک معنی یافته و در زندگی روزمره  کاربردی ندارند و در این فضا قواعد دیگری حکم فرمایی می کنند ... قواعدی که عموماً ریشه در دروغ ، تزویر ، ریا ، چاپلوسی ، هوی و هوس ، خیانت ، مال اندوزی ، شهوت ، قدرت طلبی  و ... دارند !

با توجه به نوع نگرش خود به زندگی همواره و در تمامی مراحل زندگی در تنگناها و عذاب های فکری و روحی بوده ام غافل از اینکه زندگی بدون کتابها و پرسش ها و چراها هست ، خوبش هم هست ... غافل از اینکه خیلی ساده می توان زندگی کرد بدون اینکه به فکر دانه های انار ، برگ های پاییز و آب و آئینه بود ... غافل از اینکه می توان در آرامش بود بدون اینکه به شریعتی ، سهراب ، سارتر ، کافکا ، هدایت ، مهرجویی ، هامون ، تارکوفسکی و ... اندیشید ! غافل از اینکه ...

اکنون در اتوبوس صندلی خود را به اولین کسی که احساس کنم نیاز به نشستن دارد می دهم بدون اینکه دنبال پرسشها و پاسخهای مختلف باشم ، اکنون با زلزله بم من نیز مثل سایر مردم میگریم ، اکنون پرسشهای مختلف زندگی و هستی را پیوست زندگی نمی کنم و سعی می کنم ساده باشم ، هر چند نمی توانم اما تلاش می کنم ساده گی زندگی را ببینم ...

شاید سالها بعد به دیده حماقت به افکار امروز خود نگاه کنم و شیوه زندگی امروزین خویش را ابلهانه و احمقانه بدانم اما تردیدی ندارم که هیچ گاه در زندگی به اینکه همواره سعی کرده ام انسان باشم و آزادانه در راه انسانیت قدم بردارم غبطه نخواهم خورد  ...


پ . ن : بقول یکی از دوستان ( مها ) بعضی کامنت ها آدم را سر ذوق می آورند ... شاید یکی از دلایل نوشتن این مطلب ، کامنت جناب رضوانی برای پست قبلی من بود  :

 آدمیت مرده بود                گرچه آدم زنده بود

+ 87/08/26 - حفره |


توی شلوغی به زور خودمو چپوندم به صندلی عقب تاکسی ، یه دختر هم با زرنگی تمام از درب طرف راننده پرید روی صندلی عقب ، مرد میانسالی هم که از قبل سوار شده بود به ناچار در وسط ما قرار گرفت ...

 هوا سرد بود و کمی سوز داشت و گرمای تاکسی می چسبید ... از محل سوار شدن مسافت زیادی دور نشده بودیم که مرد میانسال گوشی تلفن خود را بیرون آورد و شماره ای گرفت و شروع به صحبت کرد ... در تمام مدت صحبت دستش را جلوی دهانش گرفته بود که کسی صدایش را نشنود ، اما من می شنیدم ولی نمی توانستم ذهنم را متمرکز کنم و حواسم پی او و اتفاقاتی بود که تا ساعاتی قبل روی داده بود  ...

رفته رفته روی صحبتهایش حساس شدم :

  • خانوم دکتر زن من داره می میره ... تو رو خدا خانوم دکتر ... آخه بیست و پنج هزار تومان پولی نیست که  .... پسرم در راهه ، تا اون موقع می تونم گوشی تلفنم رو گرو بذارم ... خانوم دکتر شما زنم رو عمل کنید من پولو تا فردا میریزم به حساب ، پسرم... الو خانوم دکتر تو رو خدا قطع نکنید ... خانوم دکتر  ، خانوم دکتر...

 با قطع شدن گوشی مرد میانسال که لهجه کردی داشت آه عمیقی کشید ... ابتدا فکر کردم از اون آدمهایی است که با این ترفند مظلوم نمایی می کنند و بعد طرف مقابل را تیغ می زنند و می روند ... کمی به جلو خم شدم و غیر مستقیم به دختری که آنطرف مرد میانسال نشسته بود ، نگاه کردم تا واکنش او را ببینم ، اما انگار او در عالم دیگری بود ...

موسیقی خیلی ملایمی با ولوم بسیار پایین در فضای تاکسی شنیده می شد ... مرد میانسال با مکث و شک و تردید دوباره شروع به شماره گیری کرد و باز هم دستش را جلوی دهانش گرفت :

  •  الو خانوم دکتر تو رو خدا قطع نکنید ... خانوم دکتر بخاطر بیست و پنح هزارتومان راضی نشید زن من بمیره ، تو رو جان بچه هاتون ، خانوم دکتر ... پسرم در راهه ... خانوم دکتر تو رو خدا قطع نکنید ، قطع نکنید خانوم دکتر ...الو ، الو ...

خانوم دکتر گوشی را قطع کرد و مرد که حرفش در دهان نیمه تمام مانده بود ، پیشانیش را با تاسف بروی صندلی جلو گذاشت و دوباره آه عمیقی کشید ... حال خودم را فراموش کرده بودم ... صدای علامت تمام شدن باطری تلفن همراه مرد بلند شده بود ، گوشی تلفنی که آخرین امید مرد برای گرو گذاشتن بود داشت باطری تمام می کرد ... از راننده تاکسی خواست تا جلوی بیمارستان او را پیاده کند ، به گوشی تلفنش که صدایش بیشتر شده نگاه کردم ، کلمه " الله " روی LCD تلفن با تمام شدن باطری تلفن فید شد ....

مرد جلو بیمارستان پیاده شد ، لباس سنتی کردی به تن داشت و این بر شدت غریب بودنش افزوده بود ... تاکسی دور شد و من برگشتم و از پنجره عقب تاکسی به او نگاه کردم و دیدم که چگونه مستاصل و درمانده جلو بیمارستان ایستاده بود ...

به بیست و پنج هزار تومان می اندیشیدم  و اینکه هم ارزش چه چیزی است :

  • - هزینه غذای دو روز سگ خانم دکتر؟... - یک دهم هزینه آرایشگاه خانم دکتر؟... -  انعام شاگرد آرایشگاه خانم دکتر؟... - هزینه یک وعده غذای بیرون خانم دکتر؟... - یک صدم یک دست لباس خانم دکتر؟... - یک پنجم هزینه الواطی هر روز پسر خانم دکتر؟... - هزینه بنزین پنج روز ماشین دختر خانم دکتر؟... - یک دویست ام هزینه بریز و بپاش مهمانیهای خانم دکتر ؟... - و ... - و یا معادل احساسات ، غرور ، عشق و زندگی آن مرد ؟...

در این افکار بودم که یک مسافر دیگر سوار شد و مجبور شدم به سمت دختر آنسوی صندلی نزدیک شوم ... احساس کردم بر شدت موسیقی فضای تاکسی افزوده شده است ...( صدای ترانه ) : با من برقص و خودتو بهم بچسبون ...  

 دختر در حال و هوای خودش بود و حتی به سوال راننده تاکسی در خصوص مقصدش هم جواب نمی داد ... با ایما و اشاره او را متوجه سوال راننده کردم " هد فونی " را که بگوش داشت در آورده و پاسخ راننده را داد و دوباره آنرا بگوش گذاشت ...

گیج و منگی ام بیشتر شده بود ... می خواستم از تاکسی پیاده شوم و به فضای بیرون فرار کنم ... اما صدایم در نمی آمد ... داشتم خفه می شدم ... و تاکسی در امتداد شب در حرکت بود ....


+ 87/08/20 - حفره |


گوشی را که قطع کرد ، براه افتاد ... خدا می دانست این چندین روز انتظار را چگونه سر کرده است ، صدای لرزش صدا و ضربان قلب خود را می شنید ...

ترافیک لعنتی بر اضطرابش افزوده بود ... دو سه کورس تاکسی عوض کرد و کلی پیاده رفت ...از عرض خیابان که می گذشت او را دید ... با اینکه همدیگر را تا اون لحظه ندیده بودند اما یک لبخند کوچک کافی بود تا همدیگر رو بشناسند ...

چه جای با مسمائی قرار گذاشته بودند ... دوست نداشت پشت اون میزهایی که چراغهای کم نور داشتند بنشینند ، یه جای دیگه نشستند .... شادی و شعف وصف ناشدنی در خود احساس می کرد ، دوست داشت آن دیدار تا ابد ادامه پیدا کند و یه جوری اون ساعت تمام نشود ... با اینکه سرما خورده بود و سردش بود ، اما بستنی بهش می چسبید ، با خودش فکر می کرد این خوشمزه ترین بستنی عمرم ه که دارم می خورم ... دوست نداشت بستنی تموم بشه ، تموم شدن بستنی یعنی تموم شدن ملاقات ... چقدر سعی کرد که بستنی تموم نشه ، اما تموم شد ...

وقت رفتن بود ، مسیر تا پای تاکسی بهانه خوبی بود برای مدتی دیگر در کنار هم بودن ، مسیر طولانی بود و چه سریع داشت به انتها می رسید ... و بلاخره زیر پل جایی بود که باید از هم جدا می شدند و جدا شدند ...

از هم که جدا شدند ، ایستاد و تا جائی که از دیده ناپدید شود او را نگریست ...

مدتی زیر پل ماند ، مستاصل بود و نمی دانست چه کند ... کمی اینطرف و اون طرف رفت ، گیج و منگ بود گویی ... چرا هیچ وقت نمی توانست باور کند که هیچ چیز ابدی نیست ... نه آن انتظار ، نه آن دیدار ، نه آن بستنی ، نه آن مسیر و نه آن ....

زیر پل خلوت شده بود از هر چه آدم و او تنها بود آنجا ... 

 


+ 87/08/14 - حفره |

من منتقد و یا صاحب نظر در مقوله نقد نیستم ... این نوشته شاید به نوعی ادای احترام به کیانوش عیاری باشد ...


سریال " روزگار قریب " به اتمام رسید ، و علارغم ناهماهنگی ها و بی نظمی های رایج در پخش سیما مخاطبان خود را از دست نداد ...

"روزگار قریب" بدون تردید از معدود سریال های خوش ساخت پس از انقلاب بود که علارغم روند فرسایشی مراحل تولید از یک دستی و ساختار منسجمی برخوردار بود و با توجه به ویژگیهای خاص خود با وجود اینکه مخاطب از شخصیت دکتر قریب شناخت کافی نداشت در جذب تماشاگر خاص و عام موفق بود...

ساختار منسجم و یک دست سریال ، کارگردانی استادانه ( توجه کنید به دکوپاژ و میزانسن پلان ها ) ، فیلمنامه قوی با فراز و فرودها و نقاط عطف مناسب ( توجه داشته باشید به امر تحقیق در نگارش فیلمنامه و امر دراماتیزه کردن زندگی دکتر قریب و نیز اینکه که در هیچ قسمت از سریال ، نویسنده و کارگردان به قهرمان سازی روی نیاورده و در بسیاری از قسمتها پایان داستان بصورت باز رها شده است ( نمونه عینی زندگی رئال انسانها )) ، بازیهای بسیار قوی اکثر نقشهای اصلی و فرعی ( با توجه به نوع ساختار سریال بازیها کاملاً رئال و در خدمت نوع ساختار سریال بودند ) ، تدوین هوشمندانه ( در این خصوص می توان به پلانهای طولانی و عدم قطع آنها در بسیاری از موارد اشاره نمود که نشات گرفته ازدکوپاژ و میزانسن دقیق کارگردان بوده و یا مثلاً سیاه و سفید بودن پلانهای ابتدائی سکانسهای فلاش بک اشاره نمود ) ، تصویر برداری بسیار زیبا که در اکثر موارد مخاطب اصلاً حضور دوربین را احساس نمی کرد ، موسیقی تاثیر گذار و ... از جمله مواردی بودند که مرا مجاب کردند قریب به یک سال دوشنبه شب ها به پای تلویزیون بنشینم و گاهاً ترغیب به دیدن تکرار همان قسمت در عصرهای جمعه گردم ...

نا گفته نماند در بسیاری از قسمتهای سریال بقدری مجذوب و شیفته داستان و تصاویر می شدم که نمی توانستم از نظر زیبایی شناختی به فیلم نگاه کنم و در تکرار مجدد بسیاری از زوایای ظریف آن برایم آشکار می شد ...

در بسیاری از قسمتها بهمراه دکتر قریب که متاثر از بازی بسیار تاثیر گذار"مهدی هاشمی" بود اشک در چشمانم جمع می شد و حتی بیاد دارم در این واپسین قسمتها زار زار می گریستم ...

 آنسوی آتش ، بودن یا نبودن و روزگار قریب از جمله فیلم و سریال هایی هستند که به چندین بار دیده شدن می ارزند و ثابت می کنند کیانوش عیاری فیلمساز خوبی است و در حرفه خود به نوعی به بلوغ کامل رسیده است .... شاید در سبک و سیاق خاصی که او برای خود برگزیده الصاق پیشوند استاد در کنار اسمش پر بیراه نباشد ...

 

+ 87/08/07 - حفره |

سکانسی بیاد ماندنی از فیلم " سرب " – مسعود کیمیایی


دانیال ( امین تارخ ) و مونس ( فریماه فرجامی ) زن و شوهر یهودی و ناکام در سفر به ارض موعود برای فرار از شرایط موجود به بندرگاهی در شمال گریخته اند تا از طریق دریا به آنسوی آب بروند ، جائی که نمی دانند کجاست ... نوری ( های اسلامی ) خبرنگاری که بدنبال آنهاست تا دانیال را که تنها شاهد بی گناهی برادرش است به دادگاه بکشاند ... یزقیل ( فتحعلی اویسی ) یهودی آدمکش در تعقیب آنهاست تا دانیال را از بین ببرد ...

وقت رفتن است ... دانیال و مونس پس از سرگردانی در بندر گاه می خواهند بوسیله قایق مسافری بسوی سرنوشت نامعلوم خویش بروند ( دریا در همه شکلهای هنری سمبل سرنوشت نا معلوم بشری است )... نوری آنها را یافته است ...

در زیباترین سکانس فیلم نوری و یزقیل بروی اسکله چوبی بندرگاه باهم درگیر شده اند ... قایق در حال سوار کردن مسافران خود است ... نوری می بیند که دانیال و مونس در حال سوار شدن به قایق هستند ، یزقیل را رها می کند و دوان دوان بطرف آنها می رود ، در این فاصله مونس سوار قایق می شود اما هنگامی که دانیال می خواهد سوار شود نوری سر می رسد و جلوی او را می گیرد ...

در حین کشمکشی که بین نوری و دانیال بوجود آمده ، قایق حرکت می کند و از اسلکه دور می شود ... مونس درون قایق و دانیال بروی اسلکه می مانند ... گریه و تمناهای آنها بی فایده است ، قایق دور و دورتر می شود و مونس و دانیال از هم فاصله می گیرند ... مونس ضجه می زند و دانیال مستاصل مانده است ....

آنچه برایم این سکانس را ماندگار کرده است ، تنهایی و بی کسی دانیال است ... تماشاگر دور شدن مونس را می بیند و سرنوشت نامعلومی را که در انتظار اوست با تمام وجود احساس می کند و بر او و تنهایی اش دل می سوزاند ... اما کسی نیست که دانیال و بی کسی او را درک کند ...  کسی بر او دل نمی سوزاند جز نوری و این را از نگاه های او می شود فهمید ... نوری هم مرد تنهای دیگری است که زنش را از دست داده است....


+ 87/08/05 - حفره |

>