|
باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...
|
|
|
این پست به احترام دوستی نوشته شده که کارش را تازه شروع کرده است ...
آذر سال1378 - تهران – بیمارستان آراد مادر به سختی بیمار بود و ما مجبور بودیم عمل جراحی و درمان او را در بیمارستان پی بگیریم ... حدود یک ماه میهمان بیمارستان بودیم و من پای ثابت کشیک های شبانه یا روزانه مراقبت از مادر بودم ... ما و من را تسلی نبود ، روزها از پی هم می گذشت و ما نامید و امیدوار در پی روزها بودیم ... در شب و روزهای بارانی پائیز من ساعتها تک و تنها بروی کاناپه اتاق از این رو به آن رو می شدم ، روزنامه می خواندم و چشم به مادر می دوختم ... کار ، زندگی و تمامی عشق وعلایق ام در آن اتاق محصور شده بود... نمی دانم چرا تا به آن روز او را ندیده بودم ، حال مادر را پرسید و سپس حال مرا پرسید و کارش را انجام داد و لبخندی زد و رفت ... بار دیگر که آمد من از او درباره پرونده پزشکی مادر پرسیدم و صدایم لرزید و نیز دلم ... با خوشرویی پاسخ داد و دلداریم داد و لبخندی زد و رفت ... بعد از آن بود که هرازگاهی با هم ، هم کلام می شدیم و در این میان فقط سخن بود و دیگر هیچ ... رفته رفته بی هوا ( و یا شاید هم عمدی ) شیفتهای او با ساعات کشیک من یکی شد ... ساعتها و تا پاسی از شب در کنار پست پرستاری می نشستیم و خوراکی و خاطراتمان را قسمت می کردیم ... در آن روزهای بی کسی و در آن نا کجا آباد ، او کس من شده بود ، کسی که حرف دلم را می شنید و لبخند میزد و می رفت که فردا دوباره باز آید .... او دست در دست خدا داشت تا پرستار مادر باشد و نیز من ... در این میان معلوم شد ایامی در شهر ما ساکن بوده و در آن دوران در کلاسهای کنکور زبان به نوعی با هم ، همکلاس بوده ایم و من فهمیدم که چقدر دنیا کوچک است و نیز فهمیدم که در گذر عمر جز محبت و مهربانی چیز دیگری پایدار و ماندگار نیست ... روزی که مادر از بیمارستان مرخص شد ، من تا عصر منتظر ماندم تا او بیاید و جامه سپیدش را بر تن کند ... وقتی از پله ها پائین می رفتم ، برگشتم تا برای آخرین بار نگاهش کنم و دیدم که او نیز از جای برخاسته تا نگاهم کند ... بعد از آن دیگر هیچ وقت ندیدمش ، بعدها یکبار تا جلوی بخش رفتم و نیز سالها بعد یکبار دیگر تا جلوی بیمارستان رفتم اما در هیچ یک ، بیش از این قدمی فراتر نگذاشتم ... من حتی اسم او را هم نمی دانستم .... نقل قولی از مجید مجیدی : من هرگز "کرباسچی" را نخواهم بخشید . او بلائی بر سر تهران آورده که هویت آن را نابود کرده است ، ( با اشاره به عملکرد کارگزاران در مدیریت شهر تهران ) آنها که هویت این شهر را گرفتند و تبدیل به یک قفس کردند ، بنظرم یک روزی باید محاکمه فرهنگی شوند ... کاری به ترافیک و درخت کاری و تابلوهای زیبا ندارم ، هویت ما بالاتر از اینهاست ...
بی تردید یکی از خصایصی که هر هنرمندی همواره در زندگی هنری و غیرهنری خو د باید واجد آن باشد تا بتواند آینه تمام نمای پیرامون خویش باشد ، صداقت است ... مجید مجیدی فیلمساز خوبی است و مدیوم سینما را خوب می شناسد اما بی تردید هنرمند ماندگاری نخواهد بود چرا که واجد این شرط ساده اما مهم نیست ... مجموعه اظهار نظرها و عکس العملهای اخیر این فیلمساز و نیز واکنشی که در قبال عبدالکریم سروش از خود نشان داد و یا همین اظهار نظر در خصوص یک طیف سیاسی کشور ، نشان دهنده عدم صداقت او با مخاطب خویش است ... هر انسان نیمه عاقلی بخوبی واقف است که پروسه تبدیل تهران به حالت کنونی در طول سالیان طولانی اتفاق افتاده است و تصور پایتخت بدون راه کارها و خدمات دوران مدیریت طیف مذکور ، در ذهن نمی گنجد ... و بر هر ناظر بی طرفی بدور از دغدغه های سیاسی و مذهبی واضح است که چنین اظهار نظر سخیفی ، که در مدیریت شهری به ترافیک و فضای سبز اهمبتی نمی دهد بدور از دید کارشناسی بوده و تنها و تنها برای خوشایند طیف سیاسی خاصی بر زبان وی رانده شده است ... او در حالی دم از هویت میزند که گویا هویت خود را وقتی در حوزه هنری بعنوان یک بازیگر درجه چند فعالیت میکرد فراموش کرده است. آیا او به فکر محاکمه فرهنگی خود و دوستانش نیز هست ؟ ...هم او که به اتفاق هم کیشانش ، زمانی تمامی رانت ها و اکثر امکانات سینمائی کشور را در حوزه هنری در اختیار گرفته بودند و فیلمسازان با هویت و مستقل کشور را به کنج عزلت فرو برده بودند تا به محاق فراموشی سپرده شوند؟ ... بیجا نیست که مجیدی امروز به هنرمند محبوب روزنامه کیهان تبدیل می شود ، فیلمش به مراسم اسکار معرفی می شود ، مدیریت خانه سینما در دوره های قبل را به باد انتقاد می گیرد و در بهترین شرایط و همزمان با تبیلغات معرفی فیلمش به مراسم اسکار " آواز گنجشکها " به اکران گذاشته می شود ... او در حالی به پوست اندازی سینمای ایران اشاره می کند و به تغییر و تحول تدریجی آن ( در این دوره مدیریت ) خوشبین است که فیلمسازان مستقل و با هویتی نظیر بیضایی ، مهرجویی ، تقوایی ، فرمان آرا ، کیمیایی، پناهی ، عیاری و ... همواره در ساخت و اکران فیلمهایشان با مشکلات و مصائب پیش بینی نشده ای روبرو هستند ... بنظر کدام طیف در سینمای ایران ماندگار خواهند بود ؟ ملیجک ها یا فیلمسازان ؟..... این پست بر اساس دو اتفاق واقعی بدون هیچ توضیح و تفسیری نوشته شده است اتفاق اول ... زمان : هفته قبل نیم ساعت مانده به افطار – مکان : مسیر منتهی به خانه سواری شخصی جلو پایم ترمز می کند ، به اتفاق یک نفر دیگر سوار می شوم ... به محض حرکت ، راننده مبلغ کرایه را دو برابر عرف معمول اعلام می کند ... حوصله سر و کله زدن را ندارم ، می گویم نگه دارد تا پیاده شوم ، اما او روی پدال گاز فشار می دهد و حرکت می کند ... دختری که از قبل توی ماشین است می گوید از او نیز کرایه دو برابر خواسته است ، راننده با صدای بلند شعر میخواند و حرف می زند .. میگویم مثل اینکه زیادی سرخوش و سر کیف است ، آینه را روی چهره من تنظیم می کند ، ریش دارد و رفتارش بی ادبانه است ... پسری که همراه من سوار شده کرایه اش را می دهد تا پیاده شود ، موقع پیاده شدن به من توصیه می کند تا پیاده شده و گرفتار دردسر نشوم ... دختره به حرف او گوش می دهد و درب را می کوبد و می رود ... راننده شروع می کند به بد و بیراه گفتن پشت سر دختره ، چندین فحش هم نثار مسئولین می کند و می گوید: اینها ( منظورش دخترها ) رو که ریختن توی خیابونها باید مثل موش آتیش زد ... به زور جلوی خودم را نگه می دارم ... از سینه داشبورت ماشین ظرف غذای یکبار مصرفی را بیرون می آورد به بغل دستی اش می گوید : غذای دیروزه ، می خوری ؟ ... بعد شروع می کند به خوردن محتویات درون ظرف ... می گوید : سی سال روزه گرفتم ، الان نه می تونم و نه می خوام که روزه بگیرم ... یک ایستگاه مانده به محل پیاده شدن می گوید که دیگر جلوتر نمی رود و باید پیاده شوم ، حوصله دردسر ندارم ، کرایه عرف را می دهم و پیاده می شوم ... موقع پیاده شدن می خواهم به چهره اش دقیقتر نگاه کنم ، با کمال تعجب می بینم که لباس روحانی به تن دارد ، بدنبال عمامه اش هستم که گاز می دهد و دور می شود .... اتفاق دوم ... زمان : یک روز بعد همان ساعت – مکان : همان موقعیت سواری شخصی جلو پایم ترمز می کند ، به اتفاق یک نفر دیگر سوار می شوم ... کس دیگری درون ماشین نیست ... کمی جلوتر پسری که به اتفاق من سوار شده پیاد می شود و می رود .... هیچ حرفی رد و بدل نمی شود ... کمی مانده به ایستگاه معمول راننده می گوید مسیرش به چهار راه بعدی هم می خورد ، می گویم : من نیز آن چهار راه پیاده می شوم ... می پرسد : در دنیا از چه چیز می ترسی ؟ ... می گویم : از هر چه که باید ترسید ، می ترسم ... می پرسد : از خدا چطور ؟ ... می گویم : از خدا و از هر آنچه که باید ترسید ... نزدیکی های خانه رسیده ام ، میگویم که می خواهم پیاده شوم ... می پرسد : از کرایه چطور ، می ترسی ؟ ... می گویم : سوسک شاید ترس داشته باشد ولی کرایه ترس ندارد ... دو برابر عرف معمول کرایه می دهم ، کرایه را قبول نمی کند ، می گوید : صلواتی بفرست و خداحافظ ... می خواهم به چهره اش دقیق شوم ، اما او دور می شود و من نمی توانم چهره اش را ببینم ... او آنطرف تر بدنبال صلواتی دیگر است .... این پست شاید کمی مغرورانه نوشته شده باشد ... اول : در سالهای نوجوانی برای تامین نان خانواده مجبور بودم در صفهای طویل نانوایی محل ، ساعت ها به نوبت بنشینم...در مقطعی تنها نیرویی که تحمل رنج این صف ها و دور بودن از دوستان وبازی هایشان را برایم آسان می کرد دختری بود که هر ازگاهی باتفاق دوستانش برای خرید نان به نانوایی می آمد ... در آن عنفوان نوجوانی بی اختیار عاشق آن دختر شده بودم ... نگاهها ، رفتار و حرکات آن دختر نیز نشان از علاقه او به من می داد ... ما بی اختیار نانوایی محل و ساعات بخصوصی از روز را محل ملاقات خود کرده بودیم و ما حصل این ملاقات ها چیزی نبود جز تلاقی هر از گاه نگاه هایمان به همدیگر ... به یاد ندارم در طول آن دوران کلمه ای بین ما رد و بدل شده باشد ... حتی در روزهایی که در غیاب شاگرد نانوایی من روی تشک مخصوص او می نشستم و برای مشتریان نان می شمردم ، وقتی نوبت آن دختر می شد از روی مبلغ پولش تعداد نانهای درخواستی اش را حدس می زدم .... بعد ها ما از آن محل اسباب کشی کردیم و با وجود اینکه هر ازگاهی به بهانه های مختلف به محله قدیمی و آن نانوایی سر می زدم اما به مرورهمه چیز تمام شد .... دوم : در دوران و سالهایی که بدنبال یافتن هویتی برای خویش بودم ، زمانی که محملی را برای بیان اندیشه ها ، افکار و عقاید خود جستجو می کردم ، آن هنگام که بقول دوستی سعی داشتم اسیر مرداب زندگی نشوم و فرار کنم از تکرارها ، روزگاری که بدنبال راههایی برای رسیدن به کمال بودم ، در آن وانفسا من عاشق سینما شدم ... آن دوران ، ایام گذر من از نوجوانی به جوانی بود ... در این وادی هیچ گاه بدنبال دروغ و دغل و تزویر و ریا نبوده ام ، هیچ گاه جیره خوار کسی نبوده ام ... تمامی فعالیت هایم در این زمینه از روی صداقت و سادگی بوده است و در حد توانم (تاکید می کنم در حد توانم ) در اعتلای این هنر در زاد وبوم خویش از روی صداقت و سادگی کوشیده ام ... سوم : معتقدم عشق های دوران نوجوانی بدلیل عاری بودن از هرگونه هوی و هوس و نیزحسابگری ها و معادلات منطقی و عقلی از پاکترین و ماندگارترین عشق هاست ، عشقی ناب که از دل انسان جاری می شود و تا پایان عمردر یاد و خاطرش او را همراهی می کند ... من هنوز پس ازگذشت سالیان آن دختر نانوایی و شلوار سفید کوتاه و اسمش را بیاد دارم و بیاد دارم که اولین بار چگونه عاشق بازی نور و تصویر بر پرده سینما شدم ... من در ایام گذر از نوجوانی به جوانی عاشق سینما شده ام ...
اون روزها حیاط مدرسه جا برای صف ایستادن داشت ، صف که می ایستادی جا بود که از جلونظام کنی ... ناظم ها همشون ترکه داشتن دستشون ، توی صف و یا بیرون صف فرقی نمی کرد ترکه رو باید می خوردی ... معلمها همشون خط کش بزرگ داشتن ، وقتی لو می رفت که مشق ها رو یه سطر درمیان نوشتی باید که جلو کلاس تنبیه می شدی ... روی دیوار کلاس یه صفحه بزرگ بود که بهش می گفتن تخته سیاه ... رقابت بود آوردن گچ از دفتر و شستن تخته پاک کن ... گچ رنگی رو به هر کسی نمی دادن اون ناظم های ترکه بدست ... اون روزها شاگرد اول و دوم و شاگرد متوسط و تنبل معنی داشت توی مدرسه ، کارت آفرین و صد آفرین هم نداشتیم ... تجدید که می شدی سه ماه تموم خودتو باید پنهون می کردی از چشم فک و فامیل و شماتت ها رو به جون می خریدی ، تعطیلات تابستان زهرمارت می شد تا شهریور برسه و خلاص بشی ... اون روزها موقع گرفتن کارنامه دل تو دلت نبود ، شاگرد دو ساله و کلاسهای شبانه خیلی بد بودن ... اون روزها باباها بجز نان و آب چیز دیگه ای نمی دادن ... اون روزها مدرسه ها بوی مدرسه می دادن ... این روزها همه شاگرد اول هستن ، شاگرد متوسط و تنبل نداریم ماشاالله... همه معدل شون بیسته و یه راست میرن دانشگاه و می شن دانشجو ... توی کلاس یه صفحه چسبوندن به دیوار و بهش میگن وایت برد ، تخته پاک کن و گچ هم دیگه لازم نمی شه توی کلاس ها ... این روزها معلمها واسه درس خوندن و نخوندن بچه ها حرص نمی خورن و خط کش نمی گیرن دستشون ، دوست دارن سر و ته همه چی رو هم بیارن و برن سراغ خصوصی ها ... این روزها باباها نمی دونن نان و آب دادن یعنی چه ... این روزها خونه ها شدن مدرسه ، خیلی ها نمی دونن صف و از جلونظام و ناظم و ترکه یعنی چه .. این روزها مدرسه ها دیگه بوی مدرسه نمی دن ...
|
|