تبليغاتX
حفره

باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...

حال ( هفته گذشته)  : سر سفره شام ، سرم را که بلند کردم دو سه نفری سرجایشان نبودند ... ابتدا تلفن همراه یکی از مهمانان زنگ زده بود و با خروج سراسیمه او از اتاق بود که چندین نفر دیگه هم بدنبالش کنار سفره را ترک کرده بودند ...

چندین روزی می شد که ما هم همپای مسافرانی که ازخارج کشور آمده بودند درمهمانی هائی که گاه و بیگاه ترتیب داده می شد شرکت می کردیم ...

تقریباً همه سفره را ترک کرده و در اتاق مجاور مکالمه تلفنی تاسف بار درحال انجامی را نظاره گر هستند ... برادرجوان یکی از آشنایان طی تصادف جاده ای ، مصدوم و راهی بیمارستانی در شهرستان شده است ...

به مرور و تا آخر شب خبر تلخ تر می شود و پچ پچ های درگوشی و صحبت های پنهانی و نگاه های معنی دار مهمان ها بهمدیگر ، تاسف باری خبر را فریاد می زند ... آن آشنا در میان گریه های بی امان خود و از پشت اشک های جاریش همه اینها را می بیند ، اما بنظر باور این حقیقت تلخ که دیگر برادرش برنخواهد گشت برایش غیر ممکن می نماید ، چرا که آخر شب به این امید که فردا صبح به کنار برادر مصدومش خواهد رفت به خانه می رود ...

فلاش بک ( سیزده سال قبل ) : برادر از یک بیماری نا علاج رنج می برد ، دکترها گفته اند حتماً بایستی برای چندمین بار در بیمارستان بستری شود ، آمبولانس به در خانه آمده است و برانکارد آماده است اما او به اصرار مادر برای اینکه همچنان شاهد استواری قامتش باشد ، با رنجی بسیار راه رفته و با پای خود از خانه خارج  می شود ، مادر باور ندارد که این رفتن دیگر برگشتنی ندارد ...

نه آن شب که از بیمارستان به خانه بازگشتم و دیدم خانمهای فامیل تخت و کپسول اکسیژن و سایر لوازم پزشکی را جمع کرده و به نوعی خانه را آماده کرده اند و نه آن روز که دیدم پنهانی و بدور از چشم ما مشغول خرد کردن قند هستند و نه آن ظهر شهریور که سراسیمه به بیمارستان رفتم و دیدم در اتاق شیشه ای ICU  و زیر آن دستگاه ها و لوله و سیم ها دیگر کسی نیست ، در هیچ کدام با وجود اینکه می دیدم که دیگر کسی نیست تا برایش کپسول اکسیژن پر کنیم و شب و روزمان را برای لحظه ای دیدنش پشت ICU  بگذرانیم ، اما حقیقت تلخ را باور نمی کردم ...

اکنون پس از سالها هنوز هم باور این واقعیت برایم غیر ممکن می نماید و هر ازگاهی به نوعی فکر میکنم روزی خواهمش دید و باز خواهیم گشت به همان روزهای خوش قبل ...

حال ( هفته گذشته ) : مسجد پر از آدم است ، پدر پیر جوان تازه در گذشته بنظر در این چند روزه به اندازه تمامی عمرش پیر شده است ... درگیر نقل قولی هستم از مردی که می گفت مادرش سالها پس از مرگ فرزندش همچنان شب ها در کنار مشتی کاه خیس می خوابید تا نموری گور فرزندش را احساس کند ...

در حیاط مسجد تک پسر هفت ساله تازه فوت شده با آن موهای لخت چتری اش مشغول بازی با سایر بچه هاست ... او که خود شاهد تصادف بوده و یک شب وحشتناک و تلخ را در کنار مادرش به صبح رسانیده است ، تابلوهای تسلیت پدرش را با سایر بچه ها به بازی گرفته و بنظراز توان باور تلخی اتفاقی که برایش افتاده است عاجز است ...

مسجد تمام می شود ... می مانم تا ببینم آیا کسی دست این پسر بچه هفت ساله را خواهد گرفت تا مثل سایرین قبل از تاریکی هوا او را از کنار گلهای شعمدانی به خانه ببرد ؟ ... باد بد جوری موهای لخت چتری پسرک را به بازی گرفته است ...


+ 87/05/28 - حفره |

قبل ترها ، یعنی خیلی قبل ترها بر سر مسائل ریز و درشتی که مربوط به حق و حقوق خود می دانستم با دیگران مشاجره می کردم ...  مثلاً اگر راننده تاکسی بیش ازعرف ، کرایه مطالبه می کرد بشدت مقاومت نموده و از پرداخت آن خودداری می کردم ، حتی بیاد دارم در سالهای نوجوانی سر همین مسئله سیلی سختی از یک راننده تاکسی خوردم ، من هم شیشه چراغ عقب ماشین اش را شکسته و فرار کردم ...

استدلالم این بود ، همانگونه که من به حق خود قائلم ، سایرین نیز بایستی به حق خود قانع بوده و حقوق دیگران را پایمال نکنند ...

پس از سپری شدن سالها و در روزهائی که خود را دوم خردادی می پنداشتم دیدگاه و سطح بینش ام فراتر رفت ... همواره حقوق تضیع شده خود از قبیل دموکراسی و آزادی هایمان را فریاد می زدیم و برای احقاق حقوق پایمال شده خود ، سینه چاک می کردیم... این روند بگونه ای بود که سالها مسیرم از سینما و فیلم دور گشت و بجای مجلات سینمائی ، روزنامه ، کتب و مقالات مختلف سیاسی آرشیوام را پرنمود ... عدالت و آزادی خواهی نهایت آرمانم بود ...

حال پس از سالها نه تنها به آنچه می خواستیم نرسیده ایم بلکه داشته هایمان نیز از دست رفته است ... سطح زندگی مردم بحمداله بالا رفته ، همه موبایل دارند ، اکثریت جامعه ماشین دارند ، ماهواره می بینند ، پیتزا می خورند و تقریباً رفاه نسبی بر زندگی مردم نقش بسته ، اما در عوض دین ، هویت ، سنت و ارزشهائی نظیر عدالت و آزادی از زندگی مردم رخت بربسته است ...و اینگونه است که هر کسی و در هر موقعیتی برای بدست آوردن رفاه بیشتر و بدلیل تهی بودن از موارد مذکور براحتی اجازه پایمال کردن حقوق دیگران را بخود می دهد ... موقع رانندگی ، قدم زدن در پیاده رو ، خرید و کلیه مناسبات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی براحتی می توان این تضیع حقوق را شاهد بود ...

اکنون اگر مشاهده کنم در تاکسی مشاجره ای بین راننده و مسافر بر سر کرایه پیش آمده شاید با پرداخت مابه التفاوت کرایه موضوع را فیصله دهم ، چرا که نوع نگاهم به قضیه فرق کرده است ... شاید اگر من نیز به این اصول اعتقادی نداشتم و به حقوق خود قانع و قائل نبودم اکنون جایگاهی بسیار فراتراز این ، از نظر مالی و اجتماعی پیدا کرده بودم ...

بدون شک عدالت و آزادی خواهی جزو لاینفک بنیان های فکری واعتقادی من است اما در اجتماعی که بر مردم آن بجای شعور سیاسی ، شور حاکم است آیا نباید زاویه نگاه خود به قضایا را تغییر داد ؟ ...


+ 87/05/17 - حفره |

در هفته ای که گذشت به مراسم عروسی یکی ازآشنایان دعوت بودم , طبیعتاً بساط رقص و آواز نیز مهیا شده بود و " شادمانی بی سبب " آخر شب فصل الخطاب مراسم بود ...

نا خواسته در چنین فضا هائی غم غریبی مرا در بر می گیرد ، احساس شادمانی نمی کنم و بی سبب خود را تافته ای جدا از جمع می بینم ... شدت این حس به گونه ای برمن چیره می شود که بررفتار و حالت چهره ام نیز تاثیر می گذارد ، به گونه ای که اطرافیان فکر می کنند مثلاً خود را گرفته ام و یا موضوعی باعث ناراحتی ام شده است ...

طبق یک قانون نا نوشته فقر عامل بسیاری از خطا ها و گناهان بشری است  اما بنظرم رفاه در این زمینه گوی سبقت را از فقر خواهد ربود ...اگر در فقر نیاز ، انسان را به سمت خطا و گناه هدایت می کند در رفاه ، رفاه زدگی است که بستر خطا و گناه را می گستراند ... نتیجه و ماحصل خطاهای قشر ضعیف به مرفه ان بی درد منتهی می شود ، اما بدلیل تسلط پول بر مناسبات این قشر ، ثمره خطاهای آنها نمود عینی پیدا نمی کند ... بسیار دیده ام رفاه زده گانی را که مرتکب قبیح ترین اعمال شده اند و تاوان آنرا با پرداخت جرایم نقدی داده و بازگشته اند به خانه اول و بدین ترتیب قبح قضیه را نیز از بین برده اند و یا اینکه بسیاری از اعمال شنیع خود را با سفر های چند ماهه به خارج از کشور ( به اسم ادامه تحصیل و یا تجارت )از یادها برده اند ...

در این خصوص مثالهای بسیار و نمونه های متعدد  میتوان آورد که از حوصله این نوشته خارج است ...

این غم غریب همواره در من بوده است ، از هیچ یک از اقشار مورد اشاره جامعه نبوده و دغدغه هیچ یک را نیز ندارم ، اگر روزی شاید نیازی داشته ام ،احیاناً با فروش مثلاً کتابهایم نیاز خود را برطرف نموده ام ، نه مصلح اجتماعی هستم و نه سیاست مدار و دولت مرد که توان عملی نمودن این دغدغه ها را داشته باشم

به قول سهراب سر سوزن ذوقی دارم آنهم در دیدن و شاید درخوب دیدن ... شادمانی و لذت از رنجی که حین ساخت یک فیلم می برم و یا لذت از تماشای یک فیلم خوب یا یک مسابقه زیبای فوتبال برایم بسیار فراتر از شادمانی هائی است که برای دیگران درهر لحظه و از هر چیزی فراهم می آید ...

بنظرم با پیشرفت علم و تکنولوژی و طبیعتاً افزایش آگاهی و دانش انسانی ( که افزایش ثروت و رفاه نیز به نوعی می تواند ماحصل آنها باشد ) بایستی انسان به خدا نزدیک تر می شد و خدا را بیشتر از گذشته نزدیک می دید ، اما نتیجه معکوس شده است و این نمی توان چیزی باشد جز هبوط انسان...



پی نوشت :

پنجشنبه گذشته مراسم یادبودی برای خسرو شکیبایی توسط برادرش  برپا شده بود ... هر وقت مداح اسم خسرو را می آورد من به اندازه یک ابر دلم می گرفت ...

 

+ 87/05/10 - حفره |

در سالهای دور دوران مدرسه مسیری حدوداً پانزده بیست دقیقه ای حد فاصل ایستگاه اتوبوس تا مدرسه را مجبور بودم پیاده طی کنم ... در زمستانهای سرد آن سالها برای در امان ماندن از سوز سرما کوچه پس کوچه ها را برای طی مسیر انتخاب می کردم و با وجود اینکه مدت زمان رسیدن به مدرسه بیشتر می شد اما در کوچه پس کوچه ها از شدت باد و سرما  کم می شد ... بیاد دارم خیاط پیری را که هر صبح ، زود تراز سایر مغازه دارها ته مانده قوری چای روز قبل خود را جلو مغازه با آب داغ شستشو می داد و دیدن بخار آب داغ گرمای  لذت بخشی را در وجودم جاری می ساخت ...

صبح یکی از همین روزهای سرد، سر چهار راه معروف ...

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


پی نوشت :

به یاد علی حاتمی و دیالوگی از سریال هزار دستان : جماعت خواب ، مردم خواب ...

 


ادامه مطلب
+ 87/05/05 - حفره |

>