|
باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...
|
|
|
شاید تا سیزده روز مجالی نباشد بیایم و مطلب بگذارم و مطالب دوستان را مرور کنم پیشاپیش سال نو را تبریک گفته و روزهائی پر از موفقیت و خوش کامی را برای دوستان و غیر دوستان و آشنایان و غیر آشنایان و ... آرزو مندم بدورد تا سیزده روز دیگر
حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم محسن مخملباف در سال 1366 و در واكنش به اكران فيلم سينمايي "اجاره نشين ها" ساخته داريوش مهرجويي در نامه اي خطاب به معاونت وقت سينمايي ارشاد آورده است: برادر بهشتی، سلام. خسته نباشید. انصاف حکم می کند که تلاش شما را در جهت رشد کمی سینما بستایم. اجرکم علی الله؛ اما وجود فیلمهایی چون اجاره نشینها را به چه حسابی بگذارم. بیدقتی شما؟، بیاعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاک مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم. برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب کردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را که گردن نگرفتید، اجاره نشینها به گردن چه کسی است؟ اگر فیلم را ندیدهاید، ببینید. اگر دیدهاید یک بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تکلیف کسی چون من با شما چیست؟ ارج گذاریتان به جنگ را باور کنم یا اغماضتان را در مورد امثال اجاره نشینها، امیدوارم که همچنان ما را متحجر ندانید که مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم. من باب ثواب گفتم، گناه که نکردهام؟ واقع قضیه این است که دو ساعت پیش که فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یک ربع پیش که با قرآن استخاره کردم خوب آمد که به شما بگویم و نه به کس دیگر. ادای وظیفه کردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید. محسن مخملباف
قسمت چهارم : فیلم بینی از زیر تابلو فردوسی که رد شدیم دیگه مطمئن شدم این سانس نوبت به ما می رسد.... سالن انتظار پر بود از جمعیت ، گوشه ای گیر آورده و نشستیم ... بخشی از انتهای سالن انتظار مخاطب برادر بزرگم بود :" از اون قسمت یه پرده ائی پائین میاد و فیلم بروی اون پخش میشه " ... دیگه چشم از اون قسمت بر نمی داشتم تا مبادا پرده پائین بیاد و من نبینم... درب سالن اصلی که باز شد جمعیت بطرف سالن نمایش هجوم بردن ، اما من از جای خودم تکان نمی خوردم و چشم بر انتهای سالن داشتم تا پرده پائین بیاد و فیلم شروع بشه ... از اسم فیلم و یا صحنه های آن هیچ چیز در یادم نیست و خاطره اولین سینما رفتنم همین شوخی برادرم است که تا مدتها نقل محافل و خنده ما شده بود... دوران کودکی و نوجوانی نسل من همراه با سالهای انقلاب و جنگ و بمباران بوده است ، وقایعی که همه چیز را تحت الشعاع خود قرارداده بود ... در کنار خاطراتی که برایم از این وقایع ثبت شده است یاد و خاطره فیلمهائی که به اتفاق برادر در سینما دیده ام ، کارتونهائی نظیر پلنگ صورتی و سند باد و سریالهائی نظیر طلاق ، دلیران تنگستان و سربداران که همگی دست در دست هم تخم این شیفتگی را درمن کاشته اند لذت بخش است ... یاد انتظار در صفهای طولانی سینماها برای دیدن فیلمهائی نظیر ارابه مرگ ، گردباد و بعدها سناتور وگلهای داوودی در روزهای سرد زمستانی آن سالهای تبریز بیشتر از خود فیلمها برایم لذت بخش است ... شب هنگام پس از اتمام فیلم و ناامید از یافتن وسیله ائی برای بازگشت به خانه وقتی مجبور می شدیم حد فاصل سینما تا خانه را پیاده طی کنیم ، طول مسیر را با لذتی که از دیدن فیلم برده بودم در پی برادر دوان می شدم و سناریوی بازی فردا را طراحی می کردم... طعم این لذت را هنوز احساس می کنم گوئی که دوباره باز خواهم گشت و دوباره آن دوران را سپری خواهم نمود، دوباره در کنار مرحوم برادر برای آرتیست فیلم سوت و کف خواهم زد و فردا خودم خواهم شد آرتیست فیلم که بچه های محل برایم سوت و کف بزنند ... این احساس بچه گانه و خوشایند در همه خاطرات مختلف زندگی من گوشه ائی را به خود اختصاص داده است ...
حرفهائی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود گفته نمی شد وحرفهائی هست برای نگفتن ، حرفهائی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند ، حرفهائی شگفت ، زیبا و اهورائی ... و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهائی است که برای نگفتن دارد ، حرفهائی بیتا و طاقت فرسا ... حرفهائی که کلماتش پاره های بودن آدمی است و اینان همواره در جستجوی مخاطب خویش اند ، اگر یافتند ، یافته می شوند درون به آتش می کشند ودمادم حریق های دهشتناک عذاب می افروزند ... نمی دانم چرا مقدمه های من همیشه بی ربط با موضوع سخنم است ... این کلام از دکتر شریعتی را بهانه قراردادم تا بگویم آقا جان چقدر تبلیغات ، چقدر شعار ، چقدر پیام و زیر نویس و تیزر و آنونس و گزارش و خبر و کوفت و زهر مار بس است دیگر ... هرکه شور داشته باشد ، می آید وهر که شعور داشته باشد ، شرکت نمی کند ... از الان به فکر تبلیغات وشعار و پیام و زیر نویس و تیزر و آنونس و گزارش و خبر و کوفت و زهر مارهای اعصاب خرد کن بعد از این جریان هستم که هی توی مغزوگوش و چشم ما به زور دگنک و سنبه و گوشت کوب فرو خواهند کرد که دیدید چطور آمدند و چکار کردیم ... چه کنیم در این وادی که بیشتر مردم فقط شور دارند تا شعور( درو از حضور) ... اگرمتوجه موضوع نشده اید به حساب آن قسمت از حرفهائی بگذارید که هرکسی برای نگفتن دارد.... حرفهائی که می ترسند گفته شوند ... هجرت من از blogger به blogfa همزمان شد با نصفه کار ماندن پروژه ائی که در خصوص آشنائی خود با بعضی از دوستان و نیز وادی هنر و سینما آغاز کرده بودم... برای اینکه سر رشته سلسله مطالب از دست خود و دوستان خارج نشودبا عرض پوزش بصورت علی الحساب خلاصه ائی از مطالب گذشته را نقل می کنم تا بعد ... تکنولوژی در یک نگرش ابتدائی بنظر می رسد استفاده از انواع تکنولوژی ها جزوملزومات زندگی است که بدون آنها زندگی دچار اختلال و تزلزل می شود اما در یک نگرش حرفه ائی ادامه زندگی بدون آنها امکان ناپذیر می نماید. در محیط کار ، در خانه ، در اوقات فراغت و یا هر کجا وهر وقتی که متصور شوید ناگهان بخشی از تکنولوژی خود را بر شما تحمیل خواهد کرد. این مقدمه بی ربط را به این دلیل آوردم تا بهانه ائی شود برای ورود به پروژه ائی که در نظر دارم در وبلاگ خویش شروع نمایم .
سر دسته هر سه سوار بر اسب در سر اشیبی تپه به پائین سرازیر شده و در اواسط راه از همدیگه جدا شدیم پائین تپه انتهای ماموریتی بود که محمد رسول الله به عهده ما گذاشته بود : انتقال پیام اسلام به گوش سه امپراطور بزرگ دنیا .... حالا باید می رفتم سراغ آنتونی کوئین در نقش حمزه عموی پیامبر ... همیشه همینطوری بود ، نقشهای اصلی و مهم در واقع آرتیسته همیشه با من بود بروس لی ، وی جی ، آلن دلون ، حمزه و ... داوود و پدارم و داریوش و دو سه نفر دیگه از بچه ها دو سه سالی کوچیکتر از من بودن و من سر دسته اونها بودم ... هر کجا می رفتم پشت سر من بودن ، هر بازی پیشنهاد می دادم بازی می کردیم ، در تیم فوتبال هم کاپیتان بودم هم مربی هم شماره ده ، پنالتی هم که می شد درون دروازه هم می ایستادم ... با هیچ کدوم از هم محله ای ها نمی شد فیلم بازی کرد مگر با اونهائی که من سر دسته شان بودم... کاپیتان و مربی و شماره ده و پنالتی بگیر و سر دسته و آرتیست... سه نفری مقابل سپاه قریش می ایستیم و من ( حمزه ) دیالوگ معروف آنتونی کوئین را که منوچهر اسماعیلی با تیپ خاصی گفته است رو به سر دسته سپاه قریش با همان لحن می گویم " ما لایق شما هستیم " و جنگ سختی بین سپاه اسلام و سپاه کفر در می گیرد... هیچ وقت جنگ احد و یا پایان فیلم را بازی نکردیم شاید من نمی خواستم حمزه با نیزه زه آلود وحشی بمیرد ... فیلم بازی ما همیشه حول و حوش جنگ بدر به پایان می رسید و می رفتیم سراغ فیلم بعدی ... فیلم گوئی سناریست ، کارگردان ، تهیه کننده و نقش اصلی همه فیلم بازی ها من بودم ...هنگام پریدن از بلندی ها و سرازیر شدن از تپه ها ودویدن در کوچه پس کوچه ها و سر کشیدن دزدکی در جا های ممنوعه همیشه یه حسی باهام بود، در اون لحظه ها تبدیل می شدم به نقش اصلی یک فیلم خیالی و حرکاتم رو شبیه می کردم به آرتیست فیلم ... بیشتر اوقات به این فکر می کردم چطور می شه یه چیزی ساخت که تو صحنه های هفت تیر بازی وقتی یکی رو با تیر می زنی در واقع اونو می کشی بشه از جریان بازی کنارش گذاشت ... به رنگ و یه جور آهن ربای مخصوص فکر می کردم ، ناخود آگاه جلوه های ویژه و طراحی لباس و صحنه و از این جور چیز ها رو وارد بازی می کردم ،آخه من سر دسته بودم... آخر های شب خسته از بازیهای روزانه وقتی گروه مون که جور می شد یعنی وقتی که من سر دسته می شدم نوبت فیلم گوئی می شد، هر کی هر فیلمی که دیده بود و بقیه ندیده بودن برای بقیه تعریف می کرد ... با برادر بزرگ دو سه باری سینما رفته بودم " ارابه مرگ " ، " کینگ کنگ" و"گردباد "و دو سه فیلم که اسمشون تو خاطرم نیست رو توی سینما دیده بودم ، " اژدها وارد می شود " و دو سه فیلمو توی ویدئو که اون زمان قدغن بود دیده بودم ... اکثر فیلم گوئی ها رو من می کردم با آب و تاب و از اول تا آخر ، اگر هم اون شب داستان فیلم نصفه کاره می موند و تموم نمی شد فردا شب ادامه فیلم گوئی را پی می گرفتیم تا بلاخره " بروس لی " از اتاق آینه بیرون بیاد و "پاتیزان "ها در زیر زمین پر آب بخاطر اینکه اسیر آلمانها نشن لوله های هفت تیر رو روی شقیقه های همدیگر بذارن وصدای شلیک رو روی پاسور هائی که در آب شناور بودن بشنویم ... سلام
همه چیز داشت خوب پیش می رفت ... وبلاگ طراحی شده بود ، امکانات خوب بود ، فضای فعالیت و ارائه مطالب عالی بود ... اما به یکباره ( نمی دانم به چه علت ) سایت ساپورت کننده وبلاگ ( blogger ) فارسی می شود ... ناگهان همه چیز بهم می ریزد و سایت خود به خود( ؟ ) فیلتر می شود و امکان وبلاگ نویسی مشکل می گردد ... از امروز در این سایت وبلاگ نویسی خواهم کرد... ( همانند سالار : ) به خودمان خوشامد می گوئیم ... وبلا گ دیروز : http://www.amir-mor.blogspot.com وبلاگ امروز: http://www.amir-mor.blogfa.com
|
|