صبح كمي زودتر از وقت هميشگي از خونه زدم بيرون ؛ مي دونستم با برف و يخبندان ديشب گير آوردن تاكسي برام مشكل خواهد بود... در حالي كه يقه كاپشنم رو داده بودم بالا و توي ايستگاه منتظر تاكسي بودم ، يك پرايد مشكي جلو پام ترمز كرد و راننده شيشه رو داد پائين ؛ خم شدم تا مسير رو بگم اما بلافاصله منصرف شدم . راننده دختر جواني بود با عينك آفتابي و آرايش نسبتا غليظ ... به تصور اينكه بدنبال آدرس هست سرم رو كمي جلوتر بردم . پرسيد : آقا كجا ميرين ؟... من كه جا خورده بودم مقصدم رو با لكنت گفتم... كمي تامل كرد و بعد گفت : بيا بالا... منم كه جا خورده بودم نامردي نكردم و نشستم صندلي جلو... براه افتاد و شيشه پنجره رو داد بالا و ضبط رو روشن كرد... زير چشمي براندازش كردم ، سر و وضع مناسبي داشت... در راه مسافر ديگري سوار نكرد و من در ادامه راه براي تلطيف فضا سرفه اي كردم و او هم براي تلطيف فضا دماغش را بالا كشيد و سر صحبت را باز كرد : سرما خوردين؟ ... من هم كه جا خورده بودم و براي اينكه نامردي نشه جوابش رو دادم : آره ، سرما خوردگيهاي اين فصل سال ...
خلاصه تا برسيم مقصد براي تلطيف فضا از هر دري ( سرماي هوا گرفته تا عبور از چراغ قرمز و ريش من و عينك اون و رنگ موي سرش و رنگ سال آينده و ... ) صحبت كرديم و من هم كه جا خورده بودم و براي اينكه نامردي نشه به هم كلامي باهاش ادامه دادم ... موقع پياده شدن در حالي كه كرايه اش رو مي دادم ازش پرسيدم : ببخشيد مي تونم سوالي ازتون بپرسم... و او براي تلطيف فضا لبخندي زد و در حالي كه از بالاي عينكش نگاهم مي كرد گفت : بفرمائيد ... من در حالي كه جا خورده بودم پرسيدم : شما خوشه سه هستين ؟ ... او براي تلطيف تر شدن فضا و نيز به نشانه تائيد لبخند مليح ديگري تحويلم داد... ازش خداحافظي كردم و در حالي كه از كف جا خوردنم بيرون نيومده بودم ، تصميم گرفتم براي اينكه نامردي نشه فردا صبح همون ساعت در همون مكان منتظر تاكسي وايستم ...
حق داشت اين دوست عزيز... اين دومين باري بود كه طي اين هشت ماه ابراز خستگي مي كردم ؛ آري ما نيز مثل هر انسان ديگري خسته ميشويم و نياز به تجديد قوا و تجديد روحيه داريم ، اما در اين راهي كه پاي گذاشته ايم هيچ وقت كم نمي آوريم... دو روز براي تجديد قوا كافي بود ؛ یه ذره خدا ، خواندن دوباره بيانيه و دیدگاههای مهندس ، تجسم چهره مصمم او و احساس نفسهای گرم رفقا در كنار خود ... آماده مي شويم براي يكي از روزهايي كه ازان ماست و ما كه باز هوس می کنیم كلك مان كنده شود ... چقدر دلم براي گفتن اين جمله تنگ شده بود : ما پيروزيم ؛ شك نكن رفيق...
پي نوشت : خواستم در اين نوشته به وبلاگ خيلي از رفقا لينك بدم كه به نوعي از لطفشان تشكر كرده باشم ... اما در اين يك مورد كم آوردم ، جا نبود بخدا ...

خسته ام ، خسته ...
گوشه اي و سيگاري شايد ؛ و فريادي به بلنداي آسمان ... فريادي تا خدا ، تا كه كر شود گوش تمامي ظالمان و ستم پيشگان ...
خسته ام ....

هر كسي مي توانست در پشت چراغ قرمز و يا ترافيك خيابان اشكهاي مرا ببيند ... مگر ما چه مي خواستيم ؟ ...
* دستهايم ميلرزد وقتي سي دي را انتخاب ميكنم ... مجموعه آهنگها و ترانه هايي كه قبل انتخابات روي سي دي رايت كرده بودم تا شورمان ، شعورمان را در پيروزي بزرگي كه منتظرش بوديم همراهي كند ... سي دي بدرون سي دي خوان كشيده مي شود و آهنگها و ترانه ها يكي پس از ديگري خوانده مي شوند : يار دبستاني ، اي ايران ، وطنم ، همراه شو عزيز و اين ترانه كه اشكم را در مي آورد :
از خاك سكوت آتش فرياد بسازيم / من با تو ، ما ميهني آباد بسازيم .... تو سيد ما باشي و ما عاشق ايران / صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم .... انديشه و علم و قلم اسباب بلوغ است / نسلي پر از انديشه آزاد بسازيم .... با پرچم اسلام بر افراط بتازيم / منشور برافراشته داد بسازيم ...
هر كسي مي توانست در پشت چراغ قرمز و يا ترافيك خيابان اشكهاي مرا ببيند ... مگر ما چه مي خواستيم ؟ ... جز ایراني پیشرفته با قانون ، عدالت و آزادی ... ايران را مي خواستيم و پيشرفتش را و قانون را همراه با عدالت و آزادي ...اينها كه خواسته هاي غريبي نبودند ... سي سال تمام ، همه همين فريادها را بظاهر در گوشمان زمزمه مي كردند ... سي سال ، تمامي آموزه هايمان همين ها بودند ... سي سال تمام هر دم به ساعت كه به ما نياز داشتند با همين شعارها ما را به خيابانها مي كشاندند و اكنون ...
اكنون كه ما در اين مسير گام نهاده بوديم چرا نگذاشتيد؟ ... اينهمه جنايت و ظلم در حق مردمي كه شعارهاي اين سي سال را به انتظار نشسته بودند ؟... انصافتان كجا رفت ؟ دين تان و ايمان تان چه شد ؟ ... واي بر شما كه كشتن و مردن انسانها شما را اينگونه شاد و خرسند مي كند ... واي بر شما ...
چهل روز قبل :
رفتی و آدمکارو جا گذشتی /// قانون جنگلو زیر پا گذشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی /// تو ، تو جنگل نمیتونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه /// اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم می بینمت یه روز دوباره /// توی دنیایی که آدمک نداره
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
